كرد دريافتند اين سخن را كه ايشان به مقام امانت رسيده بودند .
« [ و كان عليه السلام ] مشرفا على احوالهم فصرح لهم » . و مصطفى عليه السلام بر احوال ايشان مشرف بود از بهر آنكه او برتر از ايشان بود ، و هركه برتر باشد بر آنكه فروتر باشد مشرف بود ايشان را مصرح اين سخن نگفت و تفسير اين بيان نكرد ، دانست كه ايشان خود مراد او مىدانند ، و معنى اين سخن آن است كه آن كس كه به مقام امانت رسيد تا درگذشت همچنان ترسان باشد از مقام خيانت كه مؤمن به اول مقام خويش از كفر ، پس به اول مقام اين را از كفر ترسانند و آن را به آن مقام از خيانت ترسانند . اگر اين را به اول مقام اينجا گيرى راه گم كند و پندارد كه من به خيانتى كافر گردم . پس اينجا ايمان مثبت بود با خيانت ، از بهر آنكه بيش از تصديق نيست ، و خيانت تصديق را برندارد . باز آن ديگر تصديق آورده است و نيز به مقامى رسيده كه اعتقاد كرده است امن خلق از شر و خيانت او . چون خيانت كرد امن زائل آمد ، ايمان امن برخاست . پس اثبات اين نفى آن گشت و اثبات آن نفى اين گشت . و اين دليل اختلاف مقامات است و تفاوت احوال چندانكه در عبارت گنجد . فاما مشاهدات سرى است خداوندان مشاهدات دانند .
« و اما من لم يشرف على احوال السامعين و عبر عن مقام فنفى فيه و اثبت جاز أن يكون فى السامعين من لم يحل ذلك المقام فكان الذى نفاه القائل مثبتا فى مقام السامع فسبق الى و هم السامع انه نفى ما اثبته العلم فخطأ لقائل او بدعه و ربما كفره » . اما آن كس كه مشرف نباشد بر احوال سامعان و عبارت كند از مقامى و در آن مقام نفى و اثبات كند ، جائز باشد كه در شنوندگان كسى باشد كه به آن مقام نرسيده باشد كه اين قائل خبر مىدهد كه آنچه قائل اثبات مىكند در مقام خويش منفى باشد در مقام سامع ، يا آنچه قائل نفى مىكند در مقام خويش مثبت باشد در مقام سامع و در وهم سامع .
چنان افتد كه او اثبات را نفى كرد يا نفى را اثبات كرد او را مخطى خواند يا مبتدع ، و باشد كه كافر خواند .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1151
مساهمون: محمد روشن
ص١١٥١