تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1141

مساهمون:

ص١١٤١
عليه عن علم الباطن فقال سألت جبريل عن علم الباطن فقال سألت الله عن علم الباطن فقال هو سر من سرى اجعله فى قلب عبدى لا يقف عليه احد من خلقى » . و اين خبر دليل است كه علم اشارت حق است ، از بهر آنكه علم باطن علم اشارت است و علم ظاهر را علم اشارت نگويند . لكن چون لفظى بر زبان بگذرد و در زير آن لفظ معنىاى باشد نه صريح ، عرب چنين گويند كه : اشار فى كلامه الى كذا . باز چون صريح باشد گويند قال كذا ، و نگويند اشار الى كذا . [ 43 ب ] پس دانستى كه اشارت معنى باطن باشد مضمر در عبارت چون اشارت را معنى اين باشد ، و به خبر علم باطن درست گردد ، علم اشارت درست گردد . و نيز در خبر دليل است كه علم اشارت از باطن خيزد نه از عبارت . از بهر آنكه علم خود صفت باطن است و صفت ظاهر نيست . پس هرچه عبارت ظاهر از او حكايت كند علم باطن است ، و هرچه علم باطن از او استنباط كند اشارت است . و نيز در خبر دليل است كه علم اشارت سر خدا است ، و ملوك سر خويش جز به خواص ندهند و هركه با ملك در صحبت خاص‌تر باشد ، ملك را با وى سر بيشتر باشد ، و بر دفاين ملك مطلع‌تر باشد و باطن خزانه‌ها او بيشتر داند ، و بر حرم ملك امين‌تر باشد . و اين از بهر آن است هرچند رياضت بيشتر بيند صحبت را شايسته‌تر گردد ؛ و هرچند صحبت بيش كند اخلاق ملك بيش داند . و چون صفات و اخلاق او دريابد با وى صحبت بداند كردن و آداب نگاه دارد و از صحبت برخوردارى يابد . باز چون حال اينجا رسد ، قدر نعمت يافته بداند ، و از بيم زوال آن سر ملك نگاه دارد ، كه اگر كسى سر ملك آشكارا كند ، از صحبت او محروم ماند . و اين مثلى است كه ياد مىكنيم دانستن صحبت حق را كه با حق سبحانه صحبت چگونه بايد كردن . و نيز در خبر دليل است كه با خواص سرى باشد كه با عوام نباشد . و هركس كه با او خاص‌تر باشد سر با او بيشتر باشد ، و دليل اينكه ياد كرديم معراج مصطفى است عليه السلام كه چون خدا با او چيزى گفت كه شايست كه خلق