را عين نگرداند ؛ و حكايت حاكيان غايب را حاضر نگردانند .
و شايد كه اين را معنىاى دگر باشد ، و آن آنست كه وجدى كه واجد را افتد دليل توان كردن كه او را از منازلت كجا افتاده است ، لكن اگر خداوند منازلت و خداوند وجد خواهد كه از منازلت خويش و از وجد خويش خبر دهد نتواند ، از بهر آنكه منازلات قلوب حيرت است ، و مواجيد اسرار دهشت . و متحير و مدهوش از آنكه او را افتاده است خبر ندارد ، چگونه خبر دهد ؟ ! و مثل ايشان چون مثل مغمى عليه است يا چون مثل مجنون . چون به حال تمييز بازآيد نه از حال اغما خبر دارد و نه از حال جنون .
تا بزرگان چنين گفتهاند : المشاهدة استهلاك و المستهلك لا خبر له عما صار مستهلكا فيه . و مثل اين مكاشفت كه در سر افتد مثل معاينه است كه در قيامت افتد . و تا حال حال معاينه است نه از خود خبر دارد نه از كون . مغلوب و مدهوش باشد . پس چون به حال تمييز و تمكين بازآيد قدرت آن ندارد كه وصف كند از آن معانى كه بود .
مشاهدات قلوب همچنين باشد .
« و لا يعرفها الا من نازل تلك الاحوال و حل تلك المقامات » .
گفت او را نشناسد مگر كسى كه به آن احوال نزول آورده باشد و به آن مقامها فروآمده باشد . يعنى چون اين مشاهدات و مكاشفات به حقيقت به عبارات در نيايد او را به منازلات و مواجيد توان شناختن .
و هركس كه او را از اين منازلات و مواجيد بهره نيست ، اگرچه او را به آن اشارت كنند يا پيش او عبارت كنند درنيابد . و اين همچنان است كه اگر كسى را مصيبتى نرسيده است ، چون زارى خداوندان مصيبت بيند بخندد . و اگر كسى را شادىاى نبوده باشد چون طرب خداوندان شادى بيند بخندد ، و نداند كه ايشان را چه افتاده است .
باز چون خود مصاب باشد او را به عبارت مصيبت [ 43 الف ] حاجت نيايد ، چون بر ظاهر مصابان اوصاف مصابان بيند از افتادهء خويش بر ايشان قياس كند . و از بهر اين است كه هرگز حرقت نظارت معزى چون حرقت معزى نباشد . يكى در عين حرقت باشد و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1139
مساهمون: محمد روشن
ص١١٣٩