را صفت عشق بر كمال نيست .
چون به كمال رسد همه صفات در زير سر او مغلوب گردد و سر او زير محبت مغلوب گردد . چون سر او همه دوست بيند هرچه گويند به او همه از دوست شنود ؛ و هرچه نمايند او را همه دوست بيند ؛ و هرچه گويد با دوست گويد . و ديوانگى را نيز همين صفت است با آن معنى كه ديوانه گردد . هرچه به او گويى همه از آن معنى جواب دهد . مغلوب جنون و عشق چنين باشد ، مغلوب حق چگونه باشد ؟
« و هى التى تختص بعلم الاشارة » . گفت اين علم خواطر و مشاهدات و مكاشفات اختصاص است به آن كه او را علم اشارت خوانند و او را از بهر آن به اين نام مختص كردند كه آنچه او را پديد مىآيد ممثل و مكيف و محدود نيست تا به تمثيل يا به تكثيف يا به تحديد معلوم آيد . پس در سر او چيزى پديد آيد كه معنى آن پديدهء حق باشد نه پديدآمدهء غير حق . و اينچنان است كه هرچه بر زبان عبارت كنند عين عبارت حق نيست معنى عبارت حق است .
آنچه به سر نيز اشارت كنند عين اشارت حق نيست ، چه معنى اشارت حق است همچنانكه حق در زبان معبران نيايد و در اشارت مشيران هم نيايد ، لكن به ظهور اوصاف بر ظاهر دليل گردد بر نظر باطن كه باطن او از كدام مقام مىنگرد . اگر سر او را مشاهدت باطن به در خوف نهادند بر ظاهر احوال در خور اين پديد آيد ، و رجا و ديگر صفات همچنين . چون اين را دانستن جز به اشارت نبود از آن سبب آن را علم اشارت خوانند .
و ببايد دانستن كه عبارات تأثير اشارت است و حركات ظاهر تأثير خطرات باطن است ، همچنانكه حركات خدمت مخدوم را محصل و معين نكند ، [ 41 ب ] لكن دليل كند بر مخدومىاش . اشارت نيز همين كند . و همچنانكه عبارات حق را زير عبارت محصور نگرداند ، لكن دليل كند كه مراد از عبارت معبر عنه است . خطرات سر هم اين كند . و گر اشارات و خطرات تحصيل واجب بكند تشبيه باشد ، و اگر
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1135
مساهمون: محمد روشن
ص١١٣٥