بداند از خويشتن فارغ گردد و به حق مشغول شود تا بداند كه او را بر حق هيچ حقى نيست ، و چيزى كه نباشد چگونه طلب كند . اولا ثبوت الحق ثم الطلب . و بداند كه به هيچ وقت از حق خالى نيست به اين مطالبت مشغول گردد .
« و عزوفها عن الدنيا و اعراضها [ عنها ] » . و دور كردن نفس از دنيا و اعراض كردن او از آن ، و اين به آن تواند دانستن كه با خود گويد وقتى بود كه مرا دنيا نبود و مرا بىدنيا كار بر مىآمد ، و وقت باشد كه مرا دنيا نماند و بىاو كار برآيد ، و چيزى كه بىاو مرا كار برآمد و او را وفا نيست ، دل در او بستن محال است با آنكه داند كه دنيا به او نماند و و بال و حساب او با او ماند . و با خود گويد به جاى بگذارم تا بارى اگر او نباشد و بال و حساب او نيز نباشد . با آنكه داند كه اگر او دنيا را دست بازندارد دنيا او را دست بازدارد . عز تاركى بر ذل متروكى اختيار كند با آنكه اشتغال او به دنياى فانى آخرت باقى از او ببرد . و چون اين معانى بيند و داند از دنيا اعراض كند و دنيا را به جاى بگذارد پيش از آنكه دنيا او را بهجاى بگذارد .
« فعند ذلك يمكن العبد مراقبة الخواطر و تطهير السرائر » . و چون حال بنده به اين جاى رسيد كه ياد كرديم آنگاه خاطر خويش نگاه تواند داشتن و سر خويش پاك گردانيدن ، اما مراقبت خواطر آن است كه همه از حق سبحانه انديشد و نتواند همه خاطر خويش به حق مشغول گردانيدن ، تا از غير حق خود را بنبراند و سبيل برانيدن از غير حق آن است كه ياد كرديم كه حواس را از پراكندگى جمع كند و نفس را از مرادها منع كند و از دنيا اعراض آرد ، كه تقسم خواطر به اين معانى باشد . چون اين معانى از سر بنده ساقط گشت نيز خاطر او به چيزى مشغول نگردد جز حق تعالى . اما تطهير سر آن باشد كه از هر چيز كه او را بيالايد سر را از آن پاكيزه گرداند و مثل سر با ظاهر همچون نماز است كه تا مادام بر جامهء پليدى باشد نماز روا نباشد ، و چون جامه و تن شست نماز روا باشد . و آن پليدى كه مانع آيد از نماز دو است : يا نجاست عين است
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1132
مساهمون: محمد روشن
ص١١٣٢