ما لي و للدنيا انما مثلى و مثل الدنيا كمثل راكب نزل فى ظل شجرة ساعة ثم تركها و راح عنها .
« و هذا العلم علم الحكمة » . اين علم كه ياد كرديم اين را علم حكمت خوانند ، و حكيمان آن باشند كه علم نفس و دنيا و شيطان دانند تا نفس را راست كنند ، و از شيطان سلامت يابند و دنيا را رها كنند . اين گروه را حكيم از بهر اين خوانند ، و اين علم را حكمت از بهر آن خوانند كه حكمت از احكام امر است و تمام احكامى بايد كه تا خويشتن را از نفس و شيطان و دنيا نگاه تواند داشتن .
« فاذا استقامت النفس على الواجب و صلحت طباعها » [ 39 الف ] و استقامت نفس بر واجب آن باشد كه اوامر خداى بهجاى آرد و از نواهى دور باشد ، و صلاح طباع او آن باشد كه اخلاق نكوهيده از خويشتن بيرون كند ، كه طباع نفس چهاراند : صفرا كه گرم و خشك است بر طبع آتش ، سرزدگى و سوختن و كبر آوردن و برترى جستن و تباه [ كردن ] چيزها طبع او است ؛ ديگر سودا كه سرد و خشك است خون كه گرم و تر است بر طبع هوا ، سستى و نرمى و كاهلى طبع بر طبع خاك ، سختدلى و بىرحمتى و بخيلى طبع او است ؛ و سيم او است ؛ چهارم بلغم كه سرد و تر است بر طبع آب ، مردهرويى و كاهلى و كندفهمى و خوار كارى طبع او است . بايد كه نفس را راست كند و اين طبايع را به صلاح باز آرد به توفيق حق تعالى .
« و تأدبت بآداب الله تعالى من زم جوارحها و حفظ اطرافها » . و او بهاى خدا بگيرد از بستن اندامها و نگاه داشتن اطراف ، و اين عبارت است شرعى . و چون خدا فساد طبع آدمى مىدانست ادب شريعت نهاد و هر اندامى را دربند كرد تا از آنچه ايشان را زيان دارد دور باشند . و اينچنان است كه چون ملكى خواهد كه بندهاى را به خدمت خويش آرد به خامى سپارد تا او را رياضت كند تا در صحبت ملك بىادبى نكند ، و به وقت ايستادن بيستد و به وقت رفتن برود ، و به وقت نرمى نرمى كند و به وقت تيزى تيزى كند .
پس مثال انبيا از خادم و رايض در آن رياضت كردن مثال شريعت است . بهيمهاى كه او را به صحبت ملكى خواهند آوردن تا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1129
مساهمون: محمد روشن
ص١١٢٩