را حالى نباشد كه برداردش مالى بايد كه برساندش . پس نزديك ابن عطا استطاعت شرط است وجوب حج را ، لكن استطاعت بر دو معنى مىنهد : بر حال باطن و بر مآل ظاهر . و حال را اصل مىنهد و مآل را بدل . و از حال قوت باطن مىخواهد و توكل درست ، كه چون او را توكل باشد چنان كه خويشتن را و بال خلق نگرداند و قوت باطن باشد .
چنان كه اگر معلوم ديرتر پديد آيد اضطراب نكند . اين كس را اگرچه مال نباشد حج بر او واجب آيد .
و در حال بزرگان را سخن بسيار است ، يك گروه بر صحت توكل نهادند چنان كه ياد كرديم ، از بهر آنكه چون توكل درست گردد او را به خلق حاجت نيايد و خدا مراد او كفايت كند ، چنان كه مىگويد :
و من يتوكل على الله فهو حسبه . و خلق را همه اضطراب از ضعف توكل است يا از طلب فزونى . چون به قدر كفايت بسنده كنند هيچچيز كم نيايد ، چنان كه پيغامبر گفت : لو توكلتم على الله حق توكله لرزقكم كما يرزق الطير تغدوا خماصا و تروح بطانا . و گروهى گفتند كه اين حال قناعت است ، از بهر آنكه هركه را قناعت نيست با همه دنيا او را راحت نيست . و هركه را قناعت است بىهيچچيز او را راحت است ، چنان كه خدا گفت :
مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَرٍ أَوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً
قيل القناعة . و قال عليه السلام الرضى باب الله الاعظم و جنة الدنيا و مستراح العارفين .
قناعت غنا است و طمع فقر . هركه را قناعت است بىمال غنى است ، و هركه را قناعت نيست با همه دنيا فقير است . و عيش غنى را باشد نه فقير را . و گروهى حال را معنىاى دگر گفتهاند : حال باطن قوت محبت است كه هرچند محبت قوىتر شوق بيشتر ، و هرچند شوق غالبتر رنج راه كمتر . راه دراز با شوق كوتاه گردد ؛ و راه كوتاه بىشوق دراز گردد . همچنانكه ضيق مجلس با محبت فراخ گردد و همه دنيا بىمحبت تنگ گردد . آنكه او را شوق نيست بر قدم رود ، و آنكه او را شوق است بر دل رود . سير اقدام با سير قلوب برابر نباشد .
پس اگر كسى را اين حال باطن نباشد به حكم شريعت استطاعت