رمى جمار است و آن رمى جمار تبرا كردن است از آنچه دارد . و انداختن است آن را كه با او است . و عارف را جز انداختن فعل خويش و ناديدن كه مرا فعل است و از خلق تبرا كردن جز اين روى نيست .
و نيز حج را طواف كردن است و آن طواف كردن گرد در و ديوار دوست گشتن است . و مشتاقى كه به ديدار دوست راه نيابد جز گرد در و ديوار دوست گشتن روى نيست و جز خويشتن را به در و ديوار دوست ماليدن روى نيست ، و جز بوسه دادن اركان خانه روى نيست .
و نيز حج را سعى صفا و مروه است . و هركه عارف است محب است .
و هركه محب است مشتاق است و [ هركه مشتاق است ] مغلوب [ است ] و متحير . و متحيران را جز از كنج به كنج دويدن روى نيست . و نيز در احرام حلق است ، و حلق اشارت است به بريدن آنچه به او متعلق است . و عارف را از ستردن مرادهاى سر خويش چاره نيست . و نيز در احرام ذبح است ، و ذبح اشارت است كه محب را جز خويشتن كشتن در زير مراد دوست روى نيست .
و گروهى رفتن حج معنى به قيامت باز بردند . لكن بيان آن دراز است ، و جمله جواب آن است كه هميشه آشنا را نفس به سر نظر كند ، و بيگانه را سر به نفس نظر كند . دوران سر را آنجا آرند كه نفس است ، و نزديكان نفس آنجا برند كه سر است . پس سر عارفان را نظارهء وقت نيست يا نظارهء اول است يا نظارهء آخر . يا به اول نگرد كه چه كرده است يا به آخر نگرد كه چه خواهد كردن . و از هر دو او را خبر نه .
و در اين دو وقت خلق از خويشتن مجرد و حق به آنچه كند فرد .
چون به سر آن حال بيند از خلق مجرد و فرد گردد و نفس را هم آنجا كشد كه او است ، او را به تجريد و تفريد خواند . و اين صفت جز به احرام نيابد . پس شتافتن اين طايفه سوى حج نه به اختيار است ، لكن حق جاذب سر است و سر جاذب نفس ، و الله اعلم . [ 26 ب ]
« قال ابن عطاء الاستطاعة اثنان حال و مآل فمن لم يكن له حال يقله فمال يبلغه » . گفت استطاعت دو چيز است : حال و مآل . هركه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1093
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٩٣