تصديق به وى ايمان نبودى ، چون تصديق آورد مقر آمد كه اين عمل بر من فريضه است ، اگر آن اقرار حقيقت است بايد كه كار بندد ، چنان كه كسى را حقى به كسى دادنى باشد مقر آيد به حق او ، و اين اقرار تصديق است مدعى را ، لكن تحقيق اين اقرار آن است كه از آن حق بيرون آيد اگر قدرت دارد . چون حق نگزارد تصديق را تحقيق نياورد فايدهء اقرار برخيزد .
« و قال بعضهم التوحيد سر و هو تنزيه الحق عن دركه و المعرفة بر و هو ان تعرفه بصفاته » . گفت توحيد سر است و آن آنست كه حق را پاك و منزه دارى از دريافتن . و معرفت بر است [ 22 الف ] و آن آنست كه او را به صفات او بشناسى . و معنى اين سخن [ آن است ] ، و الله اعلم ، كه هر كس داند كه خدا هست و يكى است و بىچون و بىچگونه است وحى است و عالم و مريد و قادر و متكلم و سميع و بصير و ديگر صفات او بداند ، اين كس عارف است ، از بهر آنكه حقيقت معرفت در خبر بيش از آن نيست كه ذات و صفات او را بشناسى .
باز توحيد يكى گفتن و يكى دانستن است . و يكى دانستن آن باشد كه هم به ذات و هم به صفات از اغيار جدا كنى ، كه تحقيق يكى دانستن آن است كه فردى [ وى ] صفت او دانى . و ازدواج با فردانيت و تشبيه با وحدانيت گرد نيايد ، از بهر آنكه تشبيه متعدى باشد ، و تا مثل نباشد تشبيه درست نيايد . و ازدواج مقارنت باشد ، و تا او را قرين نباشد مزدوج نباشد . پس چون او را واحد و قادر و حى و عالم دانستى بايد كه چنان دانى كه : [ لا ] كالواحدين و لا كالعالمين و لا كالاحياء و لا كالقادرين ، تا اثبات ذات و صفات معرفت باشد ، و نفى تمثيل و تشبيه توحيد باشد .
و شايد كه اين را معنىاى دگر باشد و آن آنست كه چون اثبات كردى وجود ذات موصوف به صفات ، معرفت حاصل آيد ، لكن توحيد در اين معرفت آن است كه ادراك از معرفت نفى كنى ، از بهر آنكه ادراك كيفيت را باشد ، و چون ذات و صفات او كيفيت نيست ادراك روى نيست . از بهر آنكه با هرچه قياس كنى خلاف آن است . از آنجا
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1081
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٨١