تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ
. و چون صفت خدا اين است او گواهى بر حقيقت دهد نه بر دليل . چون در باطن منافقان ايمان نبود به كفر گواهى داد حقيقت علم باطن را . باز چون بر باطن راه نبود به ايمان گواهى داديم از بهر دليل ظاهر ، و آن اسلام است ، هرچند كه اين دليل ايمان نباشد .
و اين چنان است كه اگر مردى به شهرى درآيد و مردم را بيند بر سيماى مسلمانان و لباس مسلمانان پوشيده ، و در آن شهر مسجدها بيند ، شايد كه ذبايح ايشان بخورد ، و دختر ايشان بخواهد اگرچه لباس و مسجد ايشان آن اهل ايمان نيست ، از بهر آنكه دليل ايمان است .
و همچنين در حكم شريعت كافرى به مسجدى درآيد و با اهل اسلام نماز پيوندد حكم كنيم به ايمان او اگرچه اين فعل ايمان نيست ، و نيز اگر كسى در شاهد از دور دودى بيند دليل كند بر آتش . اگرچه دود آتش نيست ، و همه دلايل هم بر اين برود كه هيچ دليل مدلول عليه نباشد ، لكن قيام دليل بر مدلول عليه راه نمايد . و در دليل مستدل را صواب و خطا افتد . اسلام از مؤمن همچنان است كه دود از آتش ، كه هرگز دود بىآتش نباشد .
باز اسلام از منافق همچون سراب است كه آب نمايد ، لكن تحقيق نباشد . اكنون آن كسان كه فرق كردند ميان اسلام و ايمان هركس بر مقدار استنباط خويش سخن گفت :
« و من فرق [ بينهما ] الاسلام عام و الايمان خاص » . گفت اسلام عام است و ايمان خاص . و معنى اين سخن همان است كه ياد كرديم كه نام اسلام به حكم شريعت مؤمن مخلص را و منافق را باشد . پس اسلام عامتر آمد و ايمان خاصتر . و اينچنان است كه شىء به شىء عام است بر جماد و بر حيوان افتد ؛ وحى خاص است جز بر حيوان نيفتد . و چنان كه حى و عالم كه حى عالم باشد و غير عالم باشد ، اما عالم جز حى نباشد . و شايد بودن كه معنى فرق ميان خاص و عام آن باشد كه ايمان [ 21 ب ] تصديق است و تصديق جز باطن نباشد كه تصديق عمل قلب است نه عمل جوارح . باز اسلام انقياد است و