خضوع و تواضع ، و اين صفت باطن را باشد و ظاهر را نيز . اما تصديق دل انقياد باشد به دل ، همچنانكه استعمال شريعت انقياد باشد به جوارح . پس اسلام عامتر آمد و ايمان خاصتر .
[ و قال بعضهم الايمان باطن و الاسلام ظاهر ] . و اين از بهر آن گفت كه ظاهر خلق را است و باطن حق را ؛ و اين پيشتر ياد كردهايم .
« و قال بعضهم الايمان تحقيق و اعتقاد و الاسلام خضوع و انقياد » .
و اين هم بر آن معنى است كه ياد كرديم . لكن حرفى زيادت كنيم ، و آن آنست كه تحقيق و اعتقاد باطن را است و خضوع و انقياد ظاهر را . و حكم باطن تعلق به محبت دارد ، و حكم ظاهر تعلق به قهر دارد . پس ايمان جز از دوست نباشد ، و باز خضوع از دشمن روا باشد ، از بهر آنكه به قهر دشمن را به خضوع و انقياد آرند يا به خوف يا به طمع و انقياد آيد .
باز تصديق باطن جز تحقيق محبت نباشد . پس انقياد ظاهر مقام ذل است و اعتقاد باطن مقام عز . پس چون منافقان از بهر خوف قتل كردن نهادند صفت اسلام يافتند و صفت ايمان نيافتند . پس اهل اخلاص چون به باطن تصديق آوردند تحقيق محبت خويش را هم نام ايمان يافتند هم نام اسلام . و جملهء اين سخن آن است كه دشمن را تا قهر نباشد منقاد نگردد ، باز دوست را قهر به كار نيايد محبت خود قهركنندهء او بس است .
« و قال بعضهم الاسلام تحقيق الايمان و الايمان تصديق الاسلام » .
اسلام تحقيق ايمان است و ايمان تصديق اسلام . و معنى اين سخن ، و الله اعلم ، آن است كه تا به اسلام تصديق نيارد مؤمن نباشد ، از بهر آنكه ايمان آوردن به خدا تنها شرط نيست و لكن ايمان آوردن به خدا استوار داشتن اخبار او است و قبول اوامر و نواهى او ؛ و رغبت و رهبت از وعد و وعيد او ؛ و صابر بودن بر بلاى او ؛ و شاكر بودن بر نعماى او ؛ با اين همه شرط ايمان است و تا به اين همه تصديق نيارد مؤمن نباشد ، چون تصديق آورد تحقيق اين تصديق كار بستن است ، از بهر آنكه اگر كار بستن فرض نبودى
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1080
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٨٠