تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1077

مساهمون:

ص١٠٧٧
نباشد مشاهدت نيابد . و هركه صفوت يافت او را جز حق ديگرى به كار نيايد ؛ و هركه معرفت يافت غير حق را به نزديك او مقدار نماند . و هركه قربت يافت جز با حق او را انس نماند و هركه مشاهدت يافت با غير حق او را صحبت نماند و جز با حق او را نظر نماند . « و جعل بعضهم الايمان و الاسلام واحدا » . و گروهى [ 20 ب ] از ايشان ايمان و اسلام هر دو يكى داشته‌اند و گفته‌اند دو نام است : يكى معنى را دليل آورد بر اين قول خدا :
فَأَخْرَجْنا مَنْ كانَ فِيها مِنَ الْمُؤْمِنِينَ فَما وَجَدْنا فِيها غَيْرَ بَيْتٍ مِنَ الْمُسْلِمِينَ
. و يك طايفه را خداى تعالى هم مؤمن و هم مسلمان خواند . پس دليل شد كه هر دو را معنى يكى است و گفتند چون به ظاهر نيز مسلمان نخوانند مگر مؤمن را ، و مؤمن نخوانند مگر مسلمان را ؛ درست شد كه هر دو لقب مختلف‌اند ، لكن معنى آن [ يكى ] است ، و نيز خدا گفت :
أَ فَمَنْ شَرَحَ اللَّهُ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ فَهُوَ عَلى نُورٍ مِنْ رَبِّهِ
. خدا خبر داد كه نور اسلام در باطن است و شك نيست كه باطن محل ايمان است . درست گشت كه ايمان و اسلام هر دو يكى است . « و فرق بعضهم بينهما » . و گروهى ميان ايمان و اسلام فرق كردند ، و اين درست‌تر است به نزديك ما هم در وضع لغت و هم به حق شريعت . اما حق لغت آن است كه اشتقاق ايمان يا از امن است يا از تصديق . و اما اسلام خضوع است و انقياد . نبينى كه خدا در قصهء ابراهيم خليل عليه السلام گفت : اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمين . و شك نيست كه ابراهيم عليه السلام پيش از اين خطاب مؤمن بود ، درست شد كه او را خطاب به غير ايمان آمد ، از بهر آنكه تكليف كردن به آنچه آورده است راست نيايد . و نيز خدا فرق كرد ميان ايمان و اسلام و گفت :
الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا
. چون منافقان دعوى [ ايمان كردند ، گفت ] ايمان نياورديد و لكن اسلام آورديد . ايمان نفى كرد و اسلام ثابت گردانيد . و اگر ايمان و اسلام هر دو يكى بودى همان را كه نفى كرده بود همان اثبات كرده بودى ، و يك شىء مثبت و منفى محال