قاهرى مىرود . و از مسخر قاهرى نيايد چنان كه بر قاهر مسخرى نشايد .
« فى قوله :
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا
» . تأويل مىگويد اين كلمه را تا بنده بداند از آن تأويل كه مرا با حق بر چه صفت صحبت مىبايد كردن . پس گفت :
« يا اهل صفوتى » . چون ايمان آوردن صافى كردن سر است از غير حق و با حق شرك نياوردن . گفت اى آنها كه ايمان آوردهايد ، يعنى گزيدهء من گشتهايد ، كسى كه گزيدهء من باشد او را با من صحبت كردن نبايد . يا معناش آن است كه چون به شرط ايمان صافى مرا گشتى ، در صفوت آميزش نبايد كه آميخته صافى نباشد . و اين چنان است كه خدا گفت :
فَادْعُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ
. باز گفت :
« و معرفتى » . تأويل آمنوا اين باشد كه اى آنكه مرا شناختهاى .
از بهر آنكه تا معرفت نباشد ايمان نباشد . و تأويل اينچنان باشد كه به ما ايمان آنگاه آوردى كه مرا بشناختى برمگرد كه برگشتن كار شناسندگان نيست ؛ و جفا مكن كه جفا كردن كار آشنايان نيست ؛ و مرا خوار مدار كه خوار داشتن نشان معرفت نيست ؛ و بر من بدل ميار كه بدل آوردن نشان توحيد نيست .
« يا اهل قربى » ، يا سزاوار نزديكى من ، يعنى تا قرب مرا نشايستى به من ايمان نياوردى ، اكنون كه قرب يافتى كار بعيدان مكن تا قرب بنگذارى . باز گفت :
« و مشاهدتى » . يا سزاى مشاهدت من و يا بينندهء يگانگى من ، اگر با ايمان مشاهدت وحدانيت حقيقت بود غير ما مبين كه شرك گردد ، و توحيد با شرك بقا نيابد ، و اگر غناى ما بديدى به نزديك فقيران مرو . و اگر قدرت ما بديدى به در عاجزان مرو . و اگر كرم ما بديدى به در لئيمان مرو . و ديگر صفات هم بر اين معنى بيايد . و اين سخن را ترتيبى نهاد كه ايمان را تأويل است ، نخست صفوت سر است ، باز معرفت است ، باز قرب است ، باز مشاهدت است . و تا گزيده نباشد معرفت نيابد ، و تا عارف نباشد قربت نيابد ، و تا قربت