اين گردد متحقق گردد در ايمان خويش .
« و قال عليه السلام تعس عبد الدينار تعس عبد الدرهم تعس عبد بطنه تعس عبد فرجه [ تعس عبد الخميصة ] » . و اين قول پيغامبر است عليه السلام كه گفت : تعس يا بر وجه دعا باشد ، گفت هلاك بادا آنكه او بندهء اين چيزها گشت ، يا بر وجه خبر دادن باشد كه هلاك گشت .
آنكه او بندهء اين چيزها است . اگر دعا است دعاى سيد مستجاب است ؛ و اگر خبر است خبر او صدق است . لكن مراد از اين خبر آن است كه چون او همت خويش در تحصيل مراد نفس افگند يا طالب اين چيزها گشت ، مصطفى عليه السلام او را بندهء اين چيزها خواند ؛ از بهر آنكه طالبى صفت بندگى است و مطلوبى صفت خداوندى . طالب نيازمند باشد و مطلوب بىنياز . نيازمند بنده باشد و بىنياز خداوند .
چون خويشتن را به طلب اين چيزها مشغول گردانيد خويشتن را صفت بندگى نهاد و اين چيزها را صفت خداوندى . و چون خويشتن را بندهء غير حق كند از بندگى حق تبرا كند ، از بهر آنكه سخن پيغامبر عليه السلام سفه و لغو و حشو و بىحكمت و بىفايده نباشد . چون او را بندهء اين چيزها خواند بايد كه صفت بندگى او خداوند را برخيزد تا بندهء اين چيزها گردد . از بهر آنكه تا ملك زيد از بنده زائل نگردد بنده ملك عمرو نگردد . [ 18 ب ] و تا صفات بندگى او خداوند را زائل نگردد بندهء خير خداوند نگردد .
و يا مراد از خبر شرك آوردن است در عبوديت . از بهر آنكه چون عبوديت در عبد مشترك رود نه عبد اين باشد نه عبد آن .
كالشاة الغائرة بين الغنمين ، بماند . نبينى كه مشترى جزوى از عبد مشترى عبد نباشد ، تا اگر سوگندى دارد به ناخريدن بنده سوگندش لازم نيايد ، و اين كه مشترك باشد اگر شايد كه با آن يك خواجه مضاف باشد ، از بهر جزوى از ملك شايد كه به اين ديگر مضاف باشد هم از بهر اين معنى . و چون به اين مضاف گشت از آن آن نباشد . و چون با آن مضاف گشت از آن اين نباشد .
و از اين نيكوتر اين را در شريعت اصلى است و آن آنست كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1071
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٧١