و مثال اين در شاهد زندگانى و مرگ است ، كه تا بنده زنده است سر او به علايق متعلق است ، و او مأمور به قطع علايق تا به حق رسد . چون او به اختيار اين نكند تا به حق رسد ، حق همه علايق از او ببراند . به مرگ باز رسول فرستد تا از او بپرسد كه : من ربك ، تا جواب دهد كه : ربى الله . در وقتى كه [ در زمين ماندى ] هيچ علايق با او نمانده باشد تا در جواب صادق باشد ، و اگر اين خطاب به زندگانى آمدى ، اگر جواب ندادى كفر بودى ؛ و اگر جواب دادى با وجود علايق شرك [ بودى ] . پس اگر كسى را حال حيات او در سقوط علايق چون حال مرگ گردد دعويش صادق گردد ، و حياتش موت گردد و موت حيات . از بهر آنكه از حيات مقصود [ سقوط ] علايق است . چون آن علايق ساقط گشت وجود آن حيات عدم گشت . پس او فانى باشد از خلق و باقى باشد به حق . ميت باشد در ميان خلق و خلق او را حى دانند . فيكون ميتا عما سوى الله حيا بالله . باز گفت :
« و من تفرق عن الله بهواه و تبع شهوته و ما يهواه فاته الحق » .
و هركه از خدا پراگنده شد به هواى خويش ، ولى [ دم ] [ 17 الف ] شهوت و مراد خويش گرفت ، حق از او فايت گشت . و اين سخن اگرچه بزرگ است ، لكن ما به لفظى كوتاه بيان كنيم آن را ، و آن آنست كه هركه را شهوت و هواى خويش گيرد آن خويش مىجويد و بر آن خويش مىزيد . و حقيقت محبت آن دوست جستن است و بر آن دوست زيستن .
تا بزرگى چنين گفته است كه همه جهان دعوى عاشقى مىكنند ، لكن چون باطن ايشان بازجويى معشوقى طلب مىكنند نه عاشقى .
يعنى چون محبت دعوى كردى صدق دعوى آن است كه مراد خويش را پس پشت اندازى و همه مراد دوست در پيش روى خويش آرى ، و چون از دوست مراد خويش طلب كنى محبوبى مىجويى نه محبى ؛ و معاملتت دعوى را مكذب است . اين خود آنجا باشد كه دعوى محبت مخلوقى كند . پس دعوى محبت خالق درست نباشد تا آنگاه كه اين محب را در كونين يك ذره جز حق مراد نباشد . چون ارادت يك ذره
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1067
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٦٧