تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1066

مساهمون:

ص١٠٦٦
است . و گفت چون صفت حق وحدانيت است ، نپسندد كه مؤمن باشد مگر يگانه . و دليل بر اين كلمهء شهادت است ، نيمى از او تبرا است و نيمى از او تولا . لا إله تبراست ؛ و الا الله تولى . و هم به آن مقدار كه از غير حق تبرا افتد به حق تولى افتد . و معنى متوحد بودن مؤمن را آن باشد كه ظاهر و باطن او نظارهء وحدانيت حق باشد ، تا سر او به مشاهدت حق راه يابد و به غير حق ننگرد . و تا زبان او وقت ذكر حق يابد غير حق را ياد نكند ؛ و تا ظاهر او فراغ خدمت حق يابد به خدمت غير حق مشغول نگردد . و جملهء اين سخن آن است [ 16 ب ] كه همه وجودها در جنب وجود حق عدم داند ، و همه بقاها در جنب بقاء حق فنا داند ، و همه قدرتها در جنب قدرت حق عجز داند ، و همه غناها در جنب غناى حق فقر داند ، و همه قوتها در جنب قوت حق ضعف داند ، و همه كرمها در جنب كرم حق لؤم داند ، و همه عزها در جنب عز حق ذل داند ، و ديگر صفات خلق را با صفات حق هم بر اين قياس براند ، چون اين معنى را شاهد گردد هرچه جز حق است از او ساقط گردد و حقيقت بر او مستولى گردد و حق بر او غالب گردد ، و او به ذات خويش مغلوب گردد . چون مغلوب گشت از صفات خويش فانى گردد به صفات غالب خويش قائم گردد ، آنگاه متوحد بالحق گردد . فلا يرى الحق الا واحد لا يشبهه شىء . آنگاه به كمال ايمان رسد . باز گفت : « و من وافق الاشياء فرقته الاهواء » . گفت هركه با چيزها بسازد هواها او را پراگنده گرداند ، يعنى هر چيز كه با او بسازى او با تو آنگاه بسازد كه مقصود خويش از تو بيابد . ساختن با چيزها تفسيرش اين باشد ، چون با همه چيز بساختى هم به آن مقدار به هواى او ميل كردى ، سرت پراگنده گشت ، و به آن مقدار كه به موافقت غير حق مشغول گشت از حق جدا گشت . از بهر آنكه اگر بنده سر خويش را به حق مشغول گرداند آن شغل را خود نهايت نيست ، به غير حق نپردازد ، لكن چون خود را فارغ كرد از حق تعالى آنگاه به غير پردازد ؛ چون فراغت غير حق يافت اهواى خلق را نهايت نيست ، نيز فراغت حق نيابد .