تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1063

مساهمون:

ص١٠٦٣
پس در هر دو حال اگرچه واجد باشد چنان باشد كه گويى عادم است . از اين معنى سوختهء قرب باشد و فريادكننده بعد . و شايد كه اين را از اين نيكوتر باشد ، و آن آنست كه قرب حقيقت آن است كه قريب از كل صفات خويش نيست گردد ؛ و قرب صفت او است ، چون از قرب خبر دارد از صفت خويش خبر دارد . به فرياد آيد كه كاشك مرا از دوست خبر استى از قرب خويش خبر چرا است . و شايد كه از اين نيكوتر معنىاى باشد كه چون لب او سليم شد و فؤاد او شهيد شد داند كه قرب و بعد به من نيست لكن هر دو به حق است ، و چنان كه او به كس نماند كار او نيز به كار كس نماند . و شايد كه قرب را لباس بعد پوشد و بعد را لباس قرب ، كه كار حق به قياس راست نيايد . چون چنين باشد ، اگر چه بر خويشتن خلعت قرب بيند از مكر بعد آمن نباشد . و خوف همه نعيمها را محنت گرداند و لذت همه نعمتها بستاند . از خوف مكر لذت قرب از او ببرد و با قرب آرام نيابد ، [ چون با چيزى آرام نيابد ] وجود او عدم گردد . از اين معنى محترق باشد از قرب و صارخ باشد از بعد . و قرب و بعد را جداگانه بابى ببايد آنجا به‌استقصاتر شرح آن بكنيم ان شاء الله عز و جلّ . « و قال بعضهم الايمان بالله تعالى مشاهدة الوهيته » . و ايمان آوردن به خداى عز و جلّ ديدن خدايى او است ، و به نزديك اين طايفه مشاهدت ديدن باطن [ 15 ب ] است نه ديدن ظاهر . و اين مشاهدت خداى عز و جلّ لفظى كوتاه باشد . لكن علم هر دو كون زير او كامن است ، و لفظى كه او را حكم اين باشد به‌استقصاتر از اين در او سخن نتوان گفتن ، لكن بر مقدار وسع و امكان سخن بايد گفت ، و جملهء اين سخن آن است كه چون خدايى عز اسمه ببيند كمال او در افعال و صفات او بداند تا هم به آن مقدار كه او را به حق مشاهدت افتد غير حق از او ساقط افتد . و بعضى از اين جمله شرح دهم . و آن آنست كه چون كمال غناى حق را شاهد گردد همه طمعها از او ساقط گردد ، و چون كمال