آنچه به وى سپارد نگاه دارد . اما آنكه گفت :
« محترق بقربه صارخ من بعده » . سوختهء قرب او است و فريادكنندهء از بعد او ، اين را وجوه است . يك وجه آن است كه قرب يافته است و از بعد مىترسد كه چون محبت حقيقت گردد نه در حال قرب و نه در حال بعد او را آرام نماند . در حال بعد از درد جدايى دوست آرام نه ، و در حال قرب از بيم فراق مزهء قرب نه . چنان كه شاعر گويد :
و ما فى الدهر اشقى من محب * و ان وجد الهوى حلو المذاق
تراه باكيا فى كل حين * مخافة فرقة او لاشتياق
فيبكى ان نأوا شوقا اليهم * و يبكى ان دنو خوف الغراق
[ فتسخن عينه عند التناى * و يسخن عينه عند التلاق ]
و شايد كه معنى اين آن باشد كه اگرچه قرب يافته باشد فرياد مىكند كه گويى [ 15 الف ] نيافتستى ، زيرا كه وجود حق را نهايت نيست تا آرام گيرد ، طلب مخلوقان را باز نهايت است ، از بهر آنكه مطلوب متناهى است ؛ و طلب متناهى را نهايت باشد ، حق را [ باز ] نهايت نيست . و طلب بىنهايت را نهايت نباشد . هرچند جويد ناجسته است ؛ و هرچند نايافته است . از اين معنى سوختهء قرب باشد و فريادكنندهء بعد .
و تواند بود كه اين را از اين نيكوتر معنىاى باشد ، و آن آنست كه حقيقت قرب آنگاه قرب است كه از قرب خبر ندارد ، چون از قرب خبر دارد بعد است ، از بهر آنكه صفت يافتن خطر نايافتن است ، هركه را خطر نايافتن بيشتر است او واجدتر است . و هركه را بر يافتن آرام بيشتر است او عادمتر است . چون اين چنين داند كه من يافتم وجود مىداند عدم است ، و چون از يافتن نوميد گردد ، اگرچه يافته است با نوميدى چنان است كه نيافته است .
و جملهء اين سخن دو حرف است و آن آنست كه بقا در غايبى است و فنا در حاضرى . تا غايب است از حق فانى است و به خود باقى . قرب او صفت او است ، چون خود را و صفت خود را ديد نظارهء خود گشت ؛ و نظارهء خود نظارهء حق نباشد . و اگر حاضر گردد به حق باقى گردد و از خود فانى گردد ، و فانى را وجود نباشد .