آن دعوت منع كرد تا بداند كه مرا جز به حق اقبال نبايد .
باز علت نهى پيدا كرد و باز نمود و گفت به دست هيچكس جز حق منفعت و مضرت نيست ، چون او سر از غير حق خالى كرد امر كرد او را تا خلق را هم بر اين مقام دعوت كند ، گفت : قل لا املك لنفسى ضرا و لا نفعا الا ما شاء الله . و حق سبحانه دانست كه چون ما اين بنده را به بزرگى مقام به جايگاهى رسانيديم كه در ميان خلق او را نظير نيست همه را به وى طمع افتد جر منفعت را يا دفع مضرت را . بفرمود او را كه بگوى كه مرا بر خويشتن پادشاهى نيست و نه منفعتى و نه مضرتى تا جهانيان بدانند كه چون بر خويشتن پادشاهى ندارد بر اغيار كى دارد ؟ ! و شك نيست كه قدرت بر خويشتن بيش از آن بود كه بر غيرى ، و شفقت بر خود بيش از آن بود كه بر ديگرى .
چون خود را با كمال قدرت و با كمال شفقت نه منفعت تواند رسانيدن نه مضرت غير خود را كى تواند رسانيدن ؟ !
و اصل اين سخن در حبيب و خليل پديد آيد . خليل را عليه السلام هيبت آتش پيش آوردند . پس جبريل را عليه السلام در ميان افگندند به دفع مضرت . به وى باز ننگرست گفت : اما اليك فلا . و مصطفى را [ عليه السلام ] نعيم هر دو كون لقمهاى كردند و در پيش او بنهادند اعراض كرد و گفت : لا بل اكون عبدا نبيا . هركه بر راه خليل و حبيب رود بايد كه همت او چنان باشد كه همت ايشان ، لكن با اين همه در خليل عليه السلام بقيت معنى مانده بود از طلب كردن مراد خويش تا به قيامت گويد نفسى . باز در مصطفى عليه السلام از مراد نفسى هيچ بقيت نمانده بود . و از اين باشد كه روز عرض اكبر هيچ حديث نفس خويش نگويد .
و شايد كه اين نيكوتر از اين معنى باشد ، و آن آنست كه صحت ايمان [ صحت ] مشاهدت است . هرچند مشاهدت در باطن درستتر ايمان صحيحتر ، چون ايمان به صحت رسيد مشاهدت تمام شد و چون بديد برگشتن محال است ، از بهر آنكه برگشتن از چيزى آنگاه باشد كه مثل او يا بهتر از او بيابد . پس هركه ديد برنگشت ؛ از بهر آنكه از كمتر سوى بهتر باز گردند ، لكن از بهتر سوى كمتر باز
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1056
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٥٦