تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1054

مساهمون:

ص١٠٥٤
حالى خبر دهند او خود را در آن حال بيابد تا او را به نعت ناعتان و وصف واصفان حاجت نيايد ، از بهر آنكه به وصف چيزى آنگاه حاجت افتد كه آن چيز غايب باشد . چون حاضر گشت از وصف غيبت افتد ؛ و شايد كه حال بىنعت آن باشد كه او را حال صفت گردد تا از وصف كردن مستغنى گردد ، تا هركه در او نگرد و حال او بيند به بيان و عبارت حاجت نيايد . و اين در عرف و شاهد بتوان يافت . ديوانه را عبارت نبايد تا گويد كه من ديوانه‌ام ؛ عاشق را عبارت نبايد كه گويد من عاشقم ؛ و صاحب مصيبت را عبارت نبايد كه گويد من صاحب مصيبتم . بىخويشتنى دليل ديوانگى بس ، و بىقرارى دليل عاشقى بس ، و بىآرامى دليل مصيبت بس . اگر هزار گرينده نشسته باشند خداوند مصيبت در ميانه پيدا باشد . و ديوانه در ميانهء عقلا پيدا باشد ، و محب در ميان نامحبان پيدا باشد . و جملهء اين سخن حرفى است ، و آن آنست كه حال صفت است و نعت تكلف . به تكلف صفت حاصل نيايد ، و صاحب صفت را به تكلف حاجت نيايد . و مثال اين سخن آن است كه تكلف آراستن است . زشتان را به آرايش حاجت باشد ، نيكوان را به آرايش حاجت نباشد . « و وجد بلا وقت هو ان يكون مشاهدا للحق فى كل وقت » . گفت وجد بىوقت آن باشد كه به هر [ 12 الف ] وقتى حق را مشاهد باشد ، و معنى وجد حرقت باشد و وجد بر مقدار حرقت باشد و حرقت بر مقدار محبت . هرچند محبت قوىتر حرقت بيشتر ، و هرچند حرقت بيشتر مشاهدت بيشتر . و مثال اين به ظاهر اين است كه هرگاه كه بر ظاهر جراحتى افتد به مقدار الم جراحت با آن جراحت شغل افتد ، و اگر سوختگى باشد بر ظاهر همان . و هرچند سوزش و الم قوىتر مىگردد كليت او با آن مشغول‌تر مىگردد ، و هرچند نقصان بيش گردد فراغت بيش افتد . پس مشاهدت باطن شغل است و آن شغل بر مقدار وجد است و آن وجد بر مقدار حرقت است و آن حرقت بر مقدار محبت است . و شك نيست كه اشرف اعضاى آدمى قلب است و ساير اعضا تبع او است و قلب بىعضو ديگر بقا يابد و هيچ عضو بىقلب بقا نيابد .