پس اگر حرقتى بر عضوى پديد آيد قلب را قرار نماند ، محال باشد كه به احتراق قلب اعضا را قرار ماند . و نار دنيا جزوى است از هفتاد جزو از نار جهنم . اما نار جهنم جزوى است از هفتصد جزو از نار محبت . با جزوى از نار جهنم هفت اندام را طاقت و قرار نماند ، با نارى كه جهنم جزوى است از او محال باشد كه دل قرار يابد . پس هرچند احتراق مشاهدت قوىتر وجد قوىتر ، و هرچند مشاهدت ضعيفتر وجد ضعيفتر . و چون مشاهدت بر اوقات باشد وجد بر اوقات باشد ؛ و چون مشاهدت بر دوام باشد وجد بر دوام باشد . و بابى جداگانه هر صفتى را بيايد . آنجا به استقصا معنى آن ياد كنيم ان شاء الله وحده .
« و قال بعضهم من صح ايمانه لم ينظر الى الكون و ما فيه لان خساسة الهمة من قلة المعرفة » . گفت هركه را ايمان درست باشد به كون باز ننگرد و آنچه در او است ، از بهر آنكه خسيس همتى از كممعرفتى باشد . و در اين فصل سخن بسيار است . اول آن است كه صحت ايمان شرط كرد نه وجود ايمان ، و نگفت هركه را ايمان است ؛ گفت هركه را ايمان صحيح است . و صحيح و سقيم در وجود هر دو يكسان باشند ، لكن قوت صحيح چون قوت سقيم نباشد . و سقم ايشان از ضعيفى ايمان است و صحت ايمان از قوت ايمان . هرچند ايمان قوت بيش گيرد اعراض از غير حق بيش گردد ، از بهر آنكه آنكس كه به چيزى اقبال كند نه جر منفعت را و نه دفع مضرت را يكى است ، و آن حق است .
باز صفت بشريت آن است كه به هرچه اقبال كند يا جر منفعت را كند يا دفع مضرت را ، و آن ضعف ايمان باشد از غير حق منفعت طلب كردن يا از مضرت او ترسيدن . چون ايمان قوى گردد [ 12 ب ] داند كه نافع و ضار يكى است . همه رغبت و رهبت آنجا افتد كه از غير او رغبت و رهبت نماند . چون حال اين گردد نيز نظر نماند ، و اصل اين كلمه قول خدا است :
وَ لا تَدْعُ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَنْفَعُكَ وَ لا يَضُرُّكَ
، دعوت كردن را نظر بايد و نظر را اقبال بايد ، و تا اقبال نباشد نظر نباشد ، و تا نظر نباشد دعوت نباشد . او را از