و توحيد موحد او بىحد و بىنهايت باشد . و شايد كه معنى توحيد بلا حد آن باشد كه حق را چنان دانى كه او خود را داند و حق تعالى ذات خود را و صفات خود را بىحد و بىنهايت داند ؛ موحد نيز او را به توحيد خود هم به اين صفات داند ؛ از بهر آنكه توحيد علم است به وحدانيت موحد ، و علم به خبر آنگاه علم باشد كه آن خبر را [ 11 الف ] چنان دانى كه او است ، چون ذو نهايت را با نهايت دانى علم است چون بىنهايت دانى جهل است ؛ و چون بىنهايت را بىنهايت - دانى علم است چون با نهايت دانى جهل است . و موحد عالم نباشد به حق تا او را بىحد و بىنهايت نداند .
و شايد كه معنى توحيد بلا حد آن باشد كه اعتقاد دارد وحدانيت حق را ، اعتقادى كه هرگز برنگردد كه اگر بر خاطر او چنان گردد كه روزى برگردد ، هم در وقت ايمان او زائل گردد . پس بودن او بر ايمان بىحد باشد ، توحيد بلا حد اين باشد . و شايد كه معنى توحيد بلا حد آن باشد كه با هر واحدى كه وحدانيت حق را قياس كند خلاف آن يابد تا همه واحدان به حدى رسند كه از حد وحدانيت بيرون شوند و وحدانيت حق تعالى جاودان بود و باشد .
اما ذكر بلا بت بلا قطع باشد معناش . و يك تأويل اين آن باشد كه ياد حق سبحانه بر او بريده نگردد . و از اين ياد ياد زبان نخواهد بلكه مشاهدت قلب خواهد ، از بهر آنكه ذكر زبان بىمشاهدت قلب ذكر نباشد . و مشاهدت قلب بىزفان ذكر باشد . پس هرچند كه مشاهدت سر بيشتر ذكر زبان بيشتر ، چون مشاهدت منقطع نگردد ذكر منقطع نگردد .
و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه انقطاع ذكر از دو بيرون نباشد . يا سئامت بود يا استبدال . و سئامت و ملالت با صدق محبت راست نيايد ، و استبدال با حقيقت معرفت گرد نيايد .
و از اين نيكوتر هست و آن آنست كه تا سر محجوب نگردد زبان از ذكر فرونايستد و چون مشاهدت منقطع گردد زبان از ذكر بازايستد ؛ كه تا مذكور محفوظ نباشد به باطن مذكور نباشد به ظاهر و چون به باطن منسى گشت به ظاهر متروك گشت .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 1052
مساهمون: محمد روشن
ص١٠٥٢