تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 559

مساهمون:

ص٥٥٩
و گروهى از بزرگان چنين گفته‌اند كه چون سه گام ز پس رفت از بهر اين از پس سه تن خليفت گشت . اينك جواب اندر تقليد كردن به توحيد اين است كه على گفت تا پدر را بپرسم . و با همين مؤمن حق آمد . ابو بكر صديق دليل طلب كرد و با همين مؤمن حق آمد تا بدانى كه مقلدان همچنان مؤمن باشند كه مستدلان . و لكن محل مستدل برتر . و اما تقليد كردن اندر شريعت بر چهار وجه بود يا تقليد عالم بود مر عالم را ، و آن روا نبود ؛ از بهر آنكه هر دو اندر محل علم برابراند . اگر روا بود كه اين مر آن را تقليد كند روا بود كه آن نيز مر اين را تقليد كند ، آنگاه تضاد لازم آيد . هر يكى مقتدى و مقتدى گردند اندر يك حادثه . و اين محال است . و از بهر اين معنى بود كه ابو يوسف و محمد بن الحسن ابو حنيفه را خلاف كردند كه ايشان در محل اجتهاد بودند ، نشايست كه كسى را تقليد كنند . و ابو حنيفه را زنده نيافتند تا دليل پرسيدندى از وى . به اجتهاد كار كردند . و اما تقليد جاهل مر جاهل را هم روا نباشد از بهر همان معنى كه اندر عالمين ياد كرديم . و ديگر معنى زيادت آن است كه چون مر اين جاهل را بر علم خويش يقين نيست غير وى را به وى اقتدا كردن محال باشد و اما اقتدا كردن عالم به جاهل از اين همه محال‌تر باشد . اينجا نماند مگر تقليد . و جاهل به عالم اين روا باشد ، از بهر آنكه عالم داند و جاهل نداند ، و همواره نادان را از دانا ببايد گرفتن . پس چون صحابهء رسول صلى الله عليه و سلم شاهد وحى و تنزيل بودند ، و وحى از آسمان به وقت ايشان آمد و اسباب تنزيل ندانستند و بر احوال پيغمبر صلى الله عليه و سلم مطلع بودند و سر و علانيت ايشان دانستند ؛ و خداى عز و جلّ ايشان را ايمن داشت بر وحى خويش و بر پيغامبر خويش ، و مردمان را از اين همه هيچ خبر نبود . واجب گشت بر ما اقتدا كردن بديشان . نبينى كه چون پيغامبر صلى الله عليه و سلم از ايشان بدين معنى عالم‌تر بود واجب بود مر ايشان را به پيغمبر اقتدا كردن . و اگر نكردندى دين ايشان را زيان داشتى چنان كه خداى عز و جلّ گفت :