كنم . و به دل پيغامبر صلى الله عليه و سلم اندر افتاد كه فردا سوى ابو بكر روم و راز با وى بگويم و وى را دعوت كنم . و ميان ايشان پيش از آن دوستى بود . بامداد هر دو از خانهء خويش برخاستند و روى به يكديگر آوردند ، به راه مر يكديگر را پيش آمدند . ابو بكر گفت : الى اين يا محمد . گفت : اليك يا ابا بكر . باز پيغمبر گفت صلى الله عليه و سلم : و انت الى اين يا ابا بكر . ابو بكر گفت : اليك يا محمد . پرسيد پيغامبر مر او را كه به چه شغل مىآمدى سوى من ؟
انديشهء خويش مر او را گفت . پيغامبر صلى الله عليه و سلم مر او را جواب داد كه من سوى تو خود بدين كار مىآمدم كه مر ترا دعوت كنم .
دوش مرا وحى آمد . ابو بكر ورا گفت : چه دليل است بر اين بر . و جبريل مر او را خبر داده بود . گفت : دليل بر اين خواب تو است كه به شام ديدى . و آن قصه بگفت . ابو بكر گفت : من اين راز نگه داشته بودم و با كس نگفته بودم . اگر پيغامبر نبودى غيب ندانستى ؛ و گوايى داد كه : اشهد ان لا إله الا الله و انك رسول الله . اين است معنى قول پيغمبر صلى الله عليه و سلم كه گفت : ما دعوت احدا الى الاسلام الا كانت له كبوة غير ابى بكر فانه لم يتلعثم .
و باز قصهء ايمان على چنان بود كه پيغامبر صلى الله عليه و سلم نماز همىكرد با ابو بكر و خديجه و بلال . على اندر آمد ، و پنجساله بود و مر ايشان را گفت : همى چه كنيد . و اندر نماز سخن گفتن حلال بود . گفتند : نماز همىكنيم . گفت : نماز چه باشد . گفتند : كه همى يك خداى را پرستيم . و پيغامبر وى را به اسلام دعوت كرد . گفت :
بروم و پدر را بپرسم . سه گام برفت و چهارم گام ياد آمدش گفت مرا پدر گفته است كه هرچه محمد گويد صلى الله عليه و سلم آن كن .
بازگشت و ايمان آورد . [ 152 ب ]
و به روايتى ديگر چنان گفتند كه چهارم گام انديشه افتادش كه خداى عز و جلّ مرا بيافريد و با ابو طالب مشورت نكرد ، محال باشد كه من بگرويدن به خداى عز و جلّ با ابو طالب تدبير كنم .
بازگشت و ايمان آورد . پس ابو بكر دليل طلب كرد ، و على پدر را همى تقليد كرد . هرگز مقلد برابر مستدل كى باشد ؟ !
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 558
مساهمون: محمد روشن
ص٥٥٨