حجاب برنخيزد .
[ باز گفت ] :
« هذا تجلى طلوع الحق نائرة * قد ازهرت فى تلاليها بسلطان »
اين پيدا شدن پديد آمدن حق است عز و جلّ ، روشن همىتابد اندر درخشيدن خويش به سلطانى و قهر خويش . يعنى سلطانى تجلى حق اندر سر من كه پديد آمده است و روشن گشته ، چنان همىتابد كه غير ورا هيچ راه نمانده است . اين هذا كه گفت دو معنى دارد : يا اشارت كرد بدانچه همىديد اندر صنعها ، كه كسى اندر صنع نگرد صانع را اندر آنجا بيند . اشارت وى بهذا يصنع نيفتد ، بدان افتد كه ورا اندر صنع همى ظاهر شود ؛ و اين را عرف است ميان خلق كه كسى كه چيزى را جويان باشد جايى از وى نشانى يابد ، گويد دوست را يافتم ؛ هرچند نيافته است . اشارت به سبب كند و به نشان كند و مراد نه سبب و نه نشان .
تا بعضى بزرگان اندر قول خليل عليه السلام كه گفت : هذا ربى همى چنين گفتند كه اگر چنان بودى كه اشارت به كوكب يا به قمر يا به شمس بودى ، چيزى بودى كه آن بر انبيا روا نيست ، و آن عبادت صنم است ؛ و لكن خليل به مقام اول بود و آن مقام استدلال و طلب كردن است . چون اندر دليل دوست بديد هذا به ديدار اشارت كرد نه به دليل . عبارت ظاهر بود و اشارت باطن ، پس مستمعان [ 209 الف ] ظاهر شنيدند ؛ و ابراهيم را مراد باطن بود . شايد كه معنى بيت اين باشد كه ياد كرديم .
و شايد كه اندر اين رمزى از اين نيكوتر باشد و آن تجلى حق خواهد مر سر را كه حق تعالى اندر سر من تجلى افتاد ؛ چنان كه سلطان طلوع و ظهور وى و تلالى وى غير وى را از سر من منطمس كرد ؛ و اين به مشاهدت ظاهر است . نبينى كه تا شب تاريك است ستارگان مرئىاند ؛ چون آفتاب برآمد ستاره فانى نگشت و لكن خلق ورا همىنبيند . ناديدن دليل عدم و فنا نيست ، و لكن قوت ضياء شمس آمد مر ستارگان را طمس افتاد . لا محاله سلطان حق از آن آفتاب غالبتر ؛ و كون اندر جنب جلال حق از ستاره اندر جنب