اندر ميان راه نيابد .
و جمله اين سخن آن است كه موحد را از توحيد مراد حق است ؛ و عارف را از معرفت مراد حق است ؛ و از كونين هم مراد حق است .
تا ورا مشاهدت نيفتد از هر چيزى ورا همىجويد . چون ورا بيابد از كون هيچ چيز نبيند . و مثال اين به دنيا آن است كه مر ورا دوستى غايب باشد ، همواره چشم بدان راه نگران باشد و همواره از هر آينده از آن راه پرسان باشد . چون دوست آمد همان كس كه اين محب پيش وى تملق همىكرد تا ورا خبر دوست دادى ، اگر آن كس بر وى سلام كند نه از سلام خبر دارد و نه جواب دهد .
دليل اين سخن كه ما ياد كرديم كتاب است و خبر كتاب قصهء يعقوب كه چون يوسف غايب بود بر سر چهار راه بيت الاحزان كرده بود و مران خانه را چهار در ساخته بود ، و بر هر درى خوان نهاده بود و غريبان را ميزبانى همىكرد ، تا مگر ورا خبر دوست دهند يا كسى را بيند كه دوست ورا ديده است ، خبر دوست به غايبى دوست مرده را زنده كند : او من كان ميتا فاحييناه ، اى من كان ميتا بالحجة عنا فاحييناه بمشاهدتنا . و ديدن آن كسى كه دوست را ديده است تسلى همىكند اين زبان اهل معاملت است . باز اهل حقايق غير اين گفتهاند .
گفتند آنكه دوست را ديده است دوست نيست ؛ و آنكه از دوست همى خبر دهد هم دوست نيست . هركه را كه از غلبات شوق دوست به غير دوست تسلى افتد ، وهن محبت است . محب هر چندانى به شخص از دوست غايب باشد به سر غايب نباشد . [ 208 ب ] مر محب را قرب و بعد نباشد . هر كجا باشد دوست را همىبيند ، به خبر پرسيدن حاجت نيايد . چون خبرپرسان باشد از خويشتن همى دليل غايبى نمايد كه خبر از غايبان پرسند ، و محب هرگز از دوست غايب نباشد . البعد فى المحبة قرب و الغيبة حضرة و من حجبه عن الحبيب شىء من الكونين فهو غير محب .
باز گرديم به قصهء يعقوب . چون دوست غايب گشت پيراهن ميان وى و ميان دوست واسطه گشت . بوى پيراهنى كه دوست را ديده
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 766
مساهمون: محمد روشن
ص٧٦٦