آفتاب كمتر ، كه آفتاب را با ستاره به صد هزار وجه مشاكلت و مجانست است . باز حق عز و جلّ را با خلق مشاكلت و مجانست نيست .
محال باشد كه تجلى شمس اندر فلك نجوم را از عين منطمس كند .
باز تجلى حق عز و جلّ اندر سر كونين را منطمس نكند .
از اين معنى گويد ابو يزيد رحمه الله : لو بدأ للكون منه ذرة ما بقى الكون و لا ما هو فيه . تا بزرگان چنين گفتند كه ظواهر خلق به حجاب قائماند نه به مشاهدت . باز سر به مشاهدت قائم است نه به حجاب .
اگر حجاب بر جاى باشد مر ظواهر را ، ظواهر بقا يابد ؛ چنان كه سر با ظاهر ضديناند . صفات ايشان نيز ضديناند . بقاى ظاهر فناى سر است و فناى ظاهر بقاى سر . قرب ظاهر بعد سر است و بعد ظاهر قرب سر . حيات ظاهر موت سر است و موت ظاهر حيات سر . حجاب ظاهر كشف سر است و كشف ظاهر حجاب سر . حضرت ظاهر غيبت سر است و غيبت ظاهر حضرت سر . همچنانكه به ذات ضديناند به صفات ضديناند ؛ و لكن اين سخن عبارتى و اشارتى نيست ، ديدنى و چشيدنى است . نزديك اصحاب ظاهر اصحاب باطن مجانيناند ، چنان كه هشياران بر ديوانگان خندند ، ديوانگان بر هشياران خندند . و همچنانكه هشياران بر مستان افسوس كنند ، مستان بر هشياران افسوس كنند . چون ديوانگى از جن افتد يا از سكر خمر ، حال چنين باشد ؛ سكرى و جنونى كه از حق تعالى افتد چگونه باشد ؟ !
باز بيت ديگر گفت :
« لا يعرف الحق الا من يعرفه * لا يعرف القدمى المحدث الفانى »
نشناسد حق را مگر آن كسى كه حق ورا شناسا گرداند . نشناسد مر قديم را محدث فانى . اندر اين بيت دو سخن است : يكى آنكه علت معرفت خلق مر حق را تعرف خلق نيست تعريف حق است ؛ يعنى نه بدان يابند كه بجويندش ؛ چه بدان يابند كه وى بدهدشان ، كه علت يافتن دادن است نه جستن . نبينى كه چون مورث بميرد وارث بىطلب مالك شود .
وجود را اسباب است . يك جاى وجود به بذل است و كسب و اخذ اندر وى شرط چون بيع . يك جاى بذل شرط نيست ، و لكن طلب