همى چه بيند . و اگر خواهد كه از آن ديدن خبر دهد نتواند . چون نداند كه مى چه بيند ، چگونه خبر دهد كه همى چه بينم !
شبلى گويد رحمه الله :
قد تحيرت فيك خذ بيدى * يا دليلا لمن تحير فيك
عين معرفت وى حيرت گردد ؛ حضرتش غيبت گردد ، قربش بعد گردد . علمش جهل گردد چون بداند و نداند كه همى چه داند ، چگونه داند . چون بيند و نداند كه همى چه بيند ، چگونه داند كه همى چه بيند .
چون بيابد و نداند كه همى چه يابد ، چگونه يابد ؟ ! وجودش فقد گردد . اينك حيرت از جز دوست نصيب نه و از دوست خبر نه . آنكه نيافته است خود با وى نه ، و آنكه بيافته است ورا از وى هيچ خبر نه . از يافته خبر ناداشتن نشان نايافتن است . فصار قربه بعدا و حضرته غيبة و وجوده عدما و بقاؤه فناء و علمه جهلا و معرفته حيرة . از اينجا نفس زد . ابو يزيد رحمه الله گفت : يا دليل المتحيرين زدنى تحيرا ، يا راهنماى متحيران ما را حيرت بيفزاى . چون راه نمايى با راه بمانيم ، و چون متحير كنى با تو بمانيم . متحير و با تو بهتر از آنكه نامتحير و بىتو .
« و قال بعض الكبراء
لم يبق بينى و بين الحق تبيان * و لا دليل و لا آيات برهانى »
گفت : نماند ميان من و ميان حق عز و جلّ پيدايى و نه دليلى و نه نشان [ و ] حجتى . معنى اين آن است كه دليل و آيات از بهر آن بايد تا به مدلول عليه رساند . چون مدلول عليه پيدا گشت ، بيش به دليل حاجت نماند ؛ يعنى حق عز و جلّ اندر سر مرا چنان پيدا گشته است كه به دليل مرا هيچ حاجت نمانده است ، و اين از بهر آن گفت كه دليل سبب وصول است و و اصل را سبب حاجت نيايد . و هركسى كه ورا به دليل حاجت باشد هنوز محجوب است ؛ دليل حجاب است ميان وى و ميان مدلول عليه . چون كشف افتاد تا بديد مر آن را كه دليل ورا به وى همى راه نمود ، بيش ميان ايشان دليل را كار نماند ، و اين را اندر مشاهدت به تعارف خلق نشان است كه همواره سفير اندر ميان محبين واسطه باشد . چون ميان حبيبين وصال افتاد واسطه