فانى طالب چگونه باشد ؟ ! و جملهء اين سخن را معنى آن است كه مر محدث را بر قديم راه نيست ، راه بردن اندر چيزى تصرف كردن است . قديم را اندر محدث تصرف روا باشد چه محدث را اندر قديم تصرف روا نباشد . چون محدث جاى تصرف است معدوم بود موجود گشت ، موجود بود معدوم گشت تأثير تصرف قديم را . پس چون بر قديم حدوث بعد العدم روا نه ، فناى بعد الوجود روا نه ، تغيير صفات روا نه ، نقصان و زيادت ذات روا نه . درست شد كه خلق را بر وى طلب روا نه .
درست شد كه هركه ورا بيافت نه بدان يافت كه طلب كردش ، چه بدان يافت كه حق ورا طلب كرد . همواره موجود معدوم را طلب كند نه معدوم موجود را . باقى فانى را طلب كند نه فانى باقى را .
حاضر غايب را طلب كند نه غايب حاضر را . موجود حق است و معدوم خلق . باقى حق است و فانى خلق . طالب حق است و مطلوب خلق . به طلب وى ورا بيافتند نه به طلب خويش . اگر منع كند وجود خود از خلق كه را است قدرت آنكه منع از ميانه بردارد ؟ ! و اگر راه بگشايد كه را است قدرت آنكه اندر ميانه حجاب افگند ؟ ! آنكه ورا بىوى همىنتوان يافتن ورا بىوى كى توان يافتن ؟ !
بيتى ديگر :
« لا يستدل على البارى بصنعته * رأيتم حدثا ينبئ عن ازمان »
راه نتوان يافتن بر كردگار به كردهء وى ، يعنى نشايد كه صنعت دليل گردد دانستن صانع را ؛ از بهر آنكه اگر دليل توان بردن از صنع به صانع جز هستى بر صانعيش راه نيست ؛ از بهر آنكه هر صنعى كه دليل گردد بر صانع خويش مانندهاى باشد آن صنع مر صانع را به چند روى . يكى آنكه همچنانكه همه صنعها جواهراند همه صانعان جواهراند ؛ و حق تعالى صانع جواهر است و جوهر نيست و همچنانكه همه مصنوعات اجساماند ، صانعان ايشان نيز اجساماند . و حق عز و جلّ صانع است مر همه اجسام را و جسم نيست و همچنانكه همه مصنوعان اندر مكاناند صانعان نيز اندر مكاناند .
باز حق عز و جلّ صانع است مكان را و آن را كه اندر مكان است ، و