شرط است چون هبت ؛ و يك جاى جان بذل كردن شرط است چون غنيمت ؛ و يك جاى ملك بىاين همه معانى حاصل آيد چون ميراث ؛ و يك جاى باشد كه كسب غير ترا ملك افگند چون كسب پدر فرزند صغير را ملك افگند به شرى اندر املاك ، و به تزويج اندر عقد نكاح . و لكن اين اسباب كه مختلف آمدند هيچ علت ملك نهاند و علت وجود نهاند ؛ علت وجود ملك تمليك حق است . پس اگر اسباب و طلب علت بودى وجود ملك را ميراث بىسبب و بىطلب ملك نگشتى . يك جاى بىسبب حاصل آمد تا خلق بدانند كه اسباب جايهاى ديگر علت نيست .
اينك حكم وجود چيزى كه مملوك شايد و اندر تحت تصرف شايد وجود ورا علت نيست جز تمليك حق . پس حق عز و جلّ كه ملك نشايد و بر وى تصرف روا نباشد و از مكانى غايب نباشد و به مكانى حاضر نباشد تا از مكان غيبت به مكان حضرت طلب كنندش .
[ 209 ب ] و اندر زمانى موجود نشايد و از زمانى معدوم نشايد تا از زمان عدم به زمان وجود طلب كنندش . آن كس را كه صفت اين باشد وجود ورا علت چگونه باشد ؟ ! به چه جويندش و كجا جويندش و كى جويندش و از كه جويندش و چگونه جويندش ؟ ! كجا است تا بدان مكان طلب كنندش ، و اندر كدام زمان است تا اندر آن زمان طلب كنندش و يا كيست تا از آن كس طلب كنندش تا جانها پيش آن كس نثار كنند كه هرچه بتوان جستن بتوان يافتن ؛ و چون بتوان يافتن بتوان گرفتن ؛ و چون بتوان گرفتن بتوان قهر كردن .
باز نيمهء بيت ديگر آن است كه گفت مر قديم را محدث فانى نشناسد . خلق محدث و فانىاند و حق قديم و باقى است . معنى اين سخن آن است كه حدوث ابتدا است و فنا انتها . و قديم را نه ابتدا است و نه انتها . به ابتدا آن را كه ابتدا نيست چگونه توان شناختن ؛ و با انتها ناانتها را چگونه توان شناختن . گير كه محدث تا اول حدوث خويش مر حق را طلب كند ، چون اول حدوث آمد ، پيش از حدوث عدم بود ، معدوم طالب چگونه باشد ؟ ! و گير كه تا وقت و فناى خويش مر حق را طلب كند ، چون به نهايت رسيد فانى گشت ؛
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 770
مساهمون: محمد روشن
ص٧٧٠