راه بردند . و انبيا از ذات هم به ذات راه بردند . عام فعل ظاهر ديدند چنگ به ظاهر زدند ، خاص تأثير صفات ديدند چنگ به صفات زدند .
خاص خاص صمديت ذات ديدند چنگ به سر ذات زدند . چون عام فعل ظاهر ديدند فعل لم يكن ثم كان بود . با چيزى بماندند كه نبود و نباشد . باز خاص گفتند ما را آنكه نبود و نباشد به كار نيايد ، آنكه نبود بدانكه بود چگونه راه نمايد ؛ و آنكه نماند بدانكه ماند چگونه راه نمايد ؟ ! به صفات دويدند كه ازلى بود كه همواره بود و همواره باشد . باز خاص خاص گفتند صفات ذو عدد است ما را احد بايد ، علم و قدرت دو است . عالم و قادر يكى حيات و ارادت دو است . حى و مريد يكى . توحيد به واحد قائم شود نه به دو . عام نظارهء فعل گشتند تا فاعل بيافتند . بر جاى بايستادند . چون تأثير فعل به ايشان نرسيد برگشتند . و لكن فعل غير فاعل بود . با غير صحبت كردن از دوست بعد بار آورد . صحبة الحبيب و غير الحبيب لا يجتمعان .
باز خاص گفتند ما را صفات بايد كه صفت غير موصوف نيست .
اگر موصوف نيست بارى غير موصوف نيست . فعل فاعل نيست غير فاعل است ، چون چنگ به فعل زنيم از فاعل بمانيم و با غير فاعل سازيم . باز صفت لا هو و لا غيره است ، چنگ به صفت زنيم تا اگر با وى نباشيم بارى با غير وى نباشيم . باز خاص خاص قدم پيشتر نهادند گفتند وصف غايب را بايد ، ما را با غيبت طاقت نيست ، غايبان را به وصف شناسند . و حاضر را به وصف حاجت نيايد تا فقها و ائمهء دين چنين گويند كه : الغائب يستحضر بالوصف و الصفات فى الحاضر لغو . آنكه اندر افعال ماندند به صفات نرسيدند ؛ و آنكه اندر اوصاف ماندند با فعل ننگريدند ؛ و آنكه اندر ذات ماندند نه از افعال و نه از صفات [ 208 الف ] خبر داشتند . افعال چون يادگار دوست است ، باز صفات چون تفكر اندر جمال دوست است ، محب به يادگار آنكه انس گيرد كه اندر جمال دوست تفكر نكند ، چون تفكر جمال پديد آيد بيش يادگار ياد نيايد . باز چون دوست حاضر گشت غيبت از ميانه برخاست غايب شاهد گشت . تفكر جلال و جمال از ميانه برخيزد ، حيرت مشاهدت ورا از وصف غايب كند . بيند و نداند كه
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 764
مساهمون: محمد روشن
ص٧٦٤