مشغول صفات وى گشتند از افعال ياد نياوردند . باز انبيا مشغول ذات گشتند از ذكر صفات بىنياز گشتند . [ 207 ب ]
باز مر اين را دليل آورد و گفت : « كما قال الله تعالى :
وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا
» . ما به تو پيغام فرستاديم جبريل را كه اين روح جبريل است : من امرنا يعنى بامرنا چنان است گويى گويدى آمدن وى مبين فرستادن ما بين ، از وى به ما منگر ، از ما به وى نگر ، منگر كه به تو همى كه آيد ، بنگر كه ورا همى كه فرستد .
باز چون جبريل را روز چند بازداشتند ، مصطفى عليه السلام حيران گشت بر زمين به ناآمدن جبريل ؛ و جبريل اندر آسمان حيران گشت به نافرستادن جبريل را شتاب به فرستادن وجود عز امر را ؛ و مصطفى را شتاب به آمدن نظارهء فرستنده را ؛ و هر دو را يك از ديگر منع كرد تا از نظارهء يكديگر بپردازند و ما را بينند . چون اذن آمدن آمد مصطفى عليه السلام عتاب كرد كه ابطأت . جواب داد ما نتنزل الا بامر ربك ، نظارهء من مباش كه آيندهام ؛ نظارهء امر فرستنده باش .
من كه باشم كه بىامر قدم يارم نهادن . چون بازدارند بايستم و چون بفرستند بيايم . خود را از ميانه برداشت . بنمود كه به دست من هيچ چيز نيست . به من منگر جاى ديگر نگر .
باز گفت :
« ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً »
.
تو هيچ چيز ندانستى ما نهاديم نور اندر دل تو ، وحى ظاهر بود و ايمان باطن ، ورا از هر دو بستد گفت به آمدن ظاهر منگر به فرستادن ما نگر . نور باطن منگر به جعل ما نگر . ببين كه به ظاهر خود را همى مجنون و شاعر دانستى ، به فرستادن ما رسول و نبى گشتى ، و در باطن از كتاب و ايمان خبر نداشتى ، به جعل ما منور گشتى ، نه خود را بين از خود و غير خود ما را بين .
و نيز گفت :
« أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ »
.
نگفت به سايه نگر تا ما را بينى ، گفت به ما نگر تا گستردن ما سايه را بينى . نفرمود ورا از غير حق به حق نگرستن ، و لكن فرمود از حق به غير حق نگرستن . ترتيب سخن اين است كه ياد كرديم . بازگرديم به حقايق سخن . عام از فعل به فاعل راه بردند و خاص از صفات به موصوف