آسمان ايستاده است و ابر جنبنده نه ابر ايستاد كه بجنبيد و نه آسمان كه بايستاد تا خلق بدانند كه متحرك و ساكن هر دو نه به خود ايستادهاند بل كه به دارنده ايستادهاند .
و از اين عجبتر آن است كه قطرهاى آب از ابر جدا گشت ، فرودويد و نايستاد ؛ باز آن ابر با گرانى و ترى باز فروندويد و بايستاد .
اگر قطرهاى را ثقل وى فرود آورد ابر ثقيلتر از وى اولاتر به فرود آمدن . و اگر ابر [ 207 الف ] از بهر خفت نيفتاد ، قطرهء خفيفتر از وى اولاتر به ناافتادن . پس خفيفتر را فرودآرنده آورد و ثقيلتر را دارنده بداشت ، و اگر اين متحرك از بهر خفت بر هوا بايستاد ، آسمان ثقيل با ثقل وى بر هوا چرا ايستاد ؟ !
و از اين عجبتر آن است كه طبع همه چيزهاى ثقيل فرو دويدن است چون آب و خاك ؛ و طبع همه چيزهاى خفيف بر دويدن است چون آتش و باد .
اين ابر را نه بردوانيد چون آتش و باد ، و نه فرودوانيد چون آب و خاك ، بل مستوى بر هوا بدوانيد پيش قائد نه و از پس سايق نه ، زير حامل نه و زبر ممسك نه ، بىعلاقت همىدواندش و بىاسباب همىراندش تا بدانند كه ورا روانندهاى است و دوانندهاى است . اينك راه نمودن عام به خلق چنين است كه ياد كرديم ؛ و اگر اندر بيان اين معانى سخن گوييم عمر به سر آيد و سخن را نهايت نيايد . لكن اندر هر خلقى حق تعالى را لطفى است كه اندر آن ديگر نيست . ناظر اندر آن خلق نظارهء لطف به صنع حق كند اندر وى از آن لطف صنع بر لطيفى صانع دليل كند . اينچنين راه يابد و حق تعالى بر اين وجه بشناسد .
اين نصيب عام است .
باز خاص مر ورا به كلام و صفات وى شناختند ، يعنى سبب شناختن خاص مر ورا كلام و صفات وى بودند نه خلق وى . از صفت به موصوف راه بردند و از اسم به مسمى راه بردند ، و بر اين دليل آورد : أ فلا يتدبرون القرآن ، و قرآن كلام وى است و صفت وى .
همى چنين گويد چرا همى اندر نه انديشيد اندر قرآن كه كلام من و صفت من است . عبارت وى و بيان وى به خلق دادم ، خلق از مثل عبارت وى [ عاجز آمدند . و از آوردن وى هم . چون از عبارت ] و
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 761
مساهمون: محمد روشن
ص٧٦١