و لكن جعلناه نورا ، و قال :
أَ لَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ » .
گفت : عام را به خويشتن شناسا گردانيد به خلق خود ، و خاص را به كلام خود و صفات خود و مر انبيا را به ذات خود ؛ يعنى اسباب معرفت مختلف است ، سبب معرفت عام خلق است [ از خلق ] به خالق راه برند و از فعل به فاعل و از صنع به صانع . باز بر اين بر دليل آورد قول خداى عز و جلّ :
أَ فَلا يَنْظُرُونَ إِلَى الْإِبِلِ كَيْفَ خُلِقَتْ
. همىننگرند به اشتر چگونه آفريدم مر او را با بزرگى خلقت وى ، چگونه مسخر گشت مر خلق را . و نيز گفتند كه اين ابل سحاب است همىبنگريد اندر اين ابر و آفريدن وى و بار برداشتن وى ، و اندر هوا رفتن و باريدن وى ؛ و الى السماء كيف رفعت ، و به آسمان و به برداشتگى وى و به فراخى و بزرگى و اندر هوا ايستادن وى ؛ و الى الجبال كيف نصبت ، و به كوهها و به پاى كردن وى و هيبت و بزرگى وى و زمين را داشتن به وى ؛ و الى الارض كيف سطحت ، و به زمين و گستردن [ وى ] و بر آب قرار گرفتن وى ؛ اين همه راه نمودن است از خلق به خود ، بدان معنى كه رفتن ابر اندر هوا دليل است بر برنده ؛ و ايستادن آسمان دليل است بر گستراننده .
و جماعتى گفتند كه اين چهار چيز را مخصوص كردند از بهر آنكه زمين زير پاى است و آسمان زبر سر است و كوه پيش چشم است . گفت خواهى زير نگر ، و خواهى زبر نگر ، و خواهى پيش نگر ، تا همه دليل و حجت من بينى ؛ و لكن چون اين هر سه ساكن بودند و همچنانكه ساكن بر مسكن دليلاند ، و متحرك نيز بر محرك دليل است يكى متحرك ياد كرد ، و آن شتر است و يا ابرست ، تا متحرك و حركت هر دو دليل باشد بر كردگار خويش . همچنانكه ساكن و سكون دليلاند بر كردگار خويش .
و اندر زير اين رمزى عجب است و آن آنست كه چون آسمان و زمين و كوه دليل خواست آوردن بر كردگارى خود ، و اين همه ساكن [ اند ] اندر وهم خلق افتادى كه ايشان سكون به طبع خويش گرفتند ؛ اين وهم به ابل برداشت و ابل اينجا سحاب است ، بنمود كه اگر سكون سبب ايستادن است حركت سبب افتادن است .