كنند ، شمشير را لطافت شم كو ، حلاوت جمال وجه كو ؛ چون بينى برداشتند جمال كل وجه برداشتند . بينى روى را چون تاج است مر سر را ؛ چون بينى بردارى همان وجه صبيح گردد . لبها را به عقيق ماننده كنند ؛ عقيق را لطافت لب كو ، و آن باز كردن و فراز كردن دهان كو ، لذت بوسه كو ؟ ! دو ابرو را به كمان ماننده كنند ؛ كمان را آن رموز دلربايى كو ؟ ! مژه را به تير ماننده كنند ، تير را اندر جگر اثر كردن كو ؟ ! اينست عجز خلق از وصف صنع . چون وصف كردن صنع چنين باشد كه خلق از وصف كردن وى عاجز آيند ، وصف كردن صانع جل جلاله چگونه باشد ؟ !
آنگاه چون ناظر نظارهاى كند اندر لطائف اين صنع كه بعضى ياد كرديم ، باز به جوهر وى نظاره كند . جوهرى بيند مستشبع . طبعها از وى گريزان . نخواهد كه هيچ چشم ورا بيند ، يا دهان ورا بچشد ، يا دست ورا بپساود ، يا بينى ورا ببويد . آنگاه چندين لطافت بيند اندر وى مركب كرده ، تا نظارهء وى راحت جان گردد ؛ قرب وى حيات گردد ؛ و بعد وى موت گردد ؛ داند كه اين هنر جوهر نيست ، لطف صانع است . اندر آن جوهر نظارهء آن صنع كند و از صنع به صانع نظاره كند ، به نظارهء جوهر بپردازد ، و رأيت الله قبله ، اين باشد .
و شايد كه معنى قول وى و رأيت الله قبله ، معنى پيش وجود نباشد ، و لكن معنى پيش لطافت باشد . و معنى اين آنست كه اندر صنع نظاره كند [ 206 الف ] داند كه صانع از اين صنع لطيفتر است ؛ از بهر آنكه به شاهد همىبيند كه همه صانعان از صنع خويش لطيفتراند . لطف هيچ نقش به لطف نقاش نماند ، و لطف هيچ صنع به لطف صانع نماند ؛ چنان كه كوزه به كوزهگر نماند ، و خاتم به صانع نماند و آفتابه به رويگر نماند . [ به صفات بيند ] پيشى صانع اندر لطف خود بر مصنوع ، به صانع اندر ماند به صنع نپردازد .
و رأيت الله قبله ، اين باشد .
و شايد كه اين را معنى ديگر باشد [ و آن آنست ] كه معطى لا محاله پيش از عطا باشد ، عطا را به معطى نمايند نه معطى را به عطا يابند .
اندر هر برى از آن وى بنگرد نظارهء ديدن منت باز مر ورا از ديدن
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 757
مساهمون: محمد روشن
ص٧٥٧