لطافت صنع صانع مر ترا بر لطيفى صانع دليل كند . همچنان گردد مر ترا ديدن صنع وى گويى همى صانع بينى .
تا بزرگان چنين گفتهاند كه يعقوب اندر يوسف يوسف همىنديد ، و لكن مر حق را عز و جلّ اندر خلقت يوسف زيادت لطفى بود كه اندر خلقت ديگر برادران نبود . يعقوب نظارهء آن لطف بود نه نظارهء يوسف بود ؛ از بهر آنكه اگر بسته گشتن يعقوب به يوسف از بهر ولادت بودى ، ديگر اولاد اندر ولادت با او شريك بودند ، همه متساوى بايستندى . و روا نباشد خود كه نظر شهوت بودى كه اين ظن به انبيا كفر است ؛ و مر محبت را آنجا علتى نبود ؛ از بهر آنكه علت محبت مخلوقان خدمت است ، و از يوسف خدمت نبود و از ديگر برادران خدمت بود . اگر محبت به علت خدمت بودى ، ايشان از يوسف اولاتر بودندى . درست گشت كه يعقوب نظارهء صنع بود تا اندر صنع همى به صانع نظاره كرد . عزيزتر داشتن وى مر يوسف را از بهر آن بود كه اندر نظارهء وى مر او را با دوست زيادت مشاهدت لطف همىافتاد كه با ديگران نبود . وى بستهء لطف بود نه بستهء يوسف .
و مثال اين سخن اندر تعارف خلق نظاره كردن است اندر آينه .
آن كس كه وى اندر آينه نگرد مر او را مراد ديدن آهن نيست ، مراد وى از آينه صورت خويش ديدن است ؛ و اگر مراد عين آهن بودى پارهاى ديگر به سرگيندان اوگنده نبودى . و آينه اندر كنار نهاده ، آن عزيزى آينه را فايده نفس وى نبود ، و لكن عزيزى از بهر آن بود كه چيزى همىنمود كه ديگر آهنها همىننمودند . [ پارهاى آهن كه اندر وى نظارهء خيال خويش كرد بدان همه آهنها عزيزتر آمد . ] و ديگر آهنها را به آب و خاك روا دارند ، و مر آينه را از گردوخاك نگاه دارند . اگر گرد هوا مر او را بيابد يا دم بر وى زند يا نم زمين به وى رسد زنگ زند ، خوارتر از ديگر آهنها گردد . قيمت و مقدار وى برود . پس صنع همچون آينه است ، همچنانكه ناظر اندر آينه خود را بيند و وى اندر آينه نه . ناظر اندر صنع صانع را بيند و صانع اندر صنع نه . پس هرچند آينه راستتر نمايد قيمت بيش گيرد . همچنين نيز هر صنعى كه به صانع راه بيش نمايد عزيزتر گردد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 754
مساهمون: محمد روشن
ص٧٥٤