صفتى است كه نظاره كردن آن خلق را كرا نكند . اندر خاك ديدن كه اصل آدم است صلوات الله عليه لطافتى نيست ؛ چون به صنع حق تعالى آدم گشت جاى نظارهء خلق گشت تا مسجود ملايكه گشت . آن قيمت خاك را نبود ، آن قيمت صنع حق را عز و جلّ بود . پيش از صورت آدم بيند و مران را كه از خاك آدم داند كردن ، الا و رأيت الله قبله . اين باشد . و بر همين قياس حوا را از استخوان كردن و ناقه را از سنگ كردن و ثعبان را از چوب كردن و عيسى را صلوات الله عليه از باد كردن . اصل جوهر را لطافتى نه چون صنع حق تعالى اندر جواهر پديد آمد . چندان عجايب و آيات ظاهر گشت ، و آن عجايب و آيات اندر عيسى و عصا و ناقه ، و نه جوهر ايشان كرد ، و لكن لطافت صنع حق كرد . مر آن را بيند كه اين لطافت در جوهر نهاد نه مر جوهر را بيند ، [ الا و رأيت الله قبله اين باشد .
و از اين لطيفتر هست ؛ هر كجا اندر خلقت لطافتى نهادند چون به اصل جوهر وى بازگردد ، يا مضغه بيند ] يا نطفه [ بيند ] يا علقه [ بيند ] ، نه مر نظر را شايد و نه مر شم را و نه مر ذوق را ؛ بل كه طباع همه از وى بگريزند . باز اندر وى نظاره كند ؛ صنع كسى بيند كه ورا به حالى رساند كه هرچه را به وى مثال كنند وى بر آن چيز زيادت آرد و غربت آرد . اندر عالم چيزى نباشد كه به وى ماننده كنند الا اين نقش . نيكوتر از آن ممثل به نباشد . وصافان عالم عاجز آيند .
بالاى ورا به سرو ماننده كنند يا به قضيب ؛ سرو را و قضيب را خراميدن كو ، كشى كردن كو ، [ خراميدن كو ، ] قبض و بسط كو ، انثنا و استوا كو ؟ ! روى به ماه ماننده كنند ؛ ماه را دل ربودن كو ، اسير كردن كو ، ماه را جماشى كو ؟ ! چمش را به نرگس ماننده كنند ؛ نرگس را غمض و فتح كو ، سحر كو ، جادوى كو ، دل ربودن كو ؟ ! ديدار دل طاقت كو ، فتور كو ، غنج كو ، خمار كو ؟ ! رخ را به لاله ماننده كنند ؛ لاله را طراوت خدين كو ، يكى باد هوا كه بجهد بريزد ، بقاى خدين كو ؟ ! سخن گفتن را به شكر ماننده كنند ؛ شكر را عبارت كردن كو ، عتاب كو ، گاه نواختن و گاه تاختن كو ، دشنام دادن كو ، به عتاب كشتن و بنواختن و زنده كردن كو ؟ ! بينى را به شمشير ماننده
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 756
مساهمون: محمد روشن
ص٧٥٦