عاماند ، و لكن در حيات مخصوص . همه حيان خلقاند ، و لكن نه همه خلقان حىاند . باز حيات عموم است و خطاب خصوص . همه مخاطبان حىاند ، و لكن نه همه حىاى مخاطباند . باز خطاب عموم است و ايمان خصوص . همه مؤمنان مخاطباناند ، و لكن نه هر مخاطبى مؤمناند . باز ايمان عموم است و ولايت خصوص .
ايمان اول درجه است كه از مقام كافرى به ايمان آيد و از بيگانگى به آشنايى آيد و از دشمنى به دوستى آيد . به اول مقام اين ببايد . همه مؤمنان اندر اين عاماند و طريق طلب كردن اين آيات باز .
چون بدين مقام عموم قدم نهاد بيشتر را هم بدين مقام بدارند و بعضى اولياى خود را كه از خواص مؤمناناند از اينجا برگذارند تا به مقامى رسند كه مر ايشان را خود آيات و دليل ياد نيايد . آيات از بهر آن بايست تا به وى راه يابند چون راه يافتند به آيات حاجت نماند . تا محجوب بودند چنگ به آيات زدند تا آيات مر ايشان را راه نمايد ، تا حجاب كشف گردد . چون كشف گشت اگر به آن آيات باز گردند از پس بازگشتن و از كشف به حجاب باز آمدن است ؛ و محال باشد كه از چيزى چيزى طلب كنند . چون به مطلوب رسيدند باز به آن سبب بازگردند . مثال اين آن است كه افتاده در چاه چنگ به رسن زند تا برآيد ؛ چون به سر چاه برآمد بيش ورا رسن ياد نيايد .
و اگر كسى را اندر اين خصوص و عموم مشكل افتد كه همه مؤمنان خود ولىاند خصوص اوليا گفتن چه معنى است . جواب آن است كه اين خاطر هوس است ، اگر كسى به عرف و عادت خلق بنگرد بداند اگر ملكى باشد و مر او را خدم باشد ، همه خادمان به حكم خادمى يكسان باشند . همه بندهاند و چاكر و بيستگانىخوارهء وىاند ، و همه را نام اندر جريدهء وى ثابت است و همه دوستدار وىاند و همه ناصر ملك وىاند ؛ و لكن با همين معنى خصوص و عموم برنخيزد ؛ و هرگز پياده برابر سوار نگردد ؛ و يك سواره برابر سرهنگ نگردد ؛ و سرهنگ برابر حاجب نگردد ؛ و حاجب برابر وزير نگردد . گروهى امر را شايند و گروهى سر را شايند . با اين يكى راز گويد و سر ، و آن ديگر را پيش دشمن و شمشير برند تا جان فدا كند . به قياس
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 752
مساهمون: محمد روشن
ص٧٥٢