چه غير را به وى شناسند ؛ از بهر آنكه وى مالك است و غير وى مملوك . مملوك به مالك معروف شود نه مالك به مملوك . نبينى كه ولا كه از مملوك افتد مر معرفت را همچون نسب گردد تا معتق را به عتق منسوب كنند و به وى معروف گردد . و هرگز معتق به عتق منسوب نكنند و معروف نگردد ؛ تا بدانى كه ملك را به مالك شناسند نه مالك را به ملك . و اين اندر كتاب خداى عز و جلّ [ مىگويد ] :
ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللَّهِ .
اين معرفت نسب است . باز گفت :
فَإِنْ لَمْ تَعْلَمُوا آباءَهُمْ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ مَوالِيكُمْ .
اينك اين معرفت ملك است ، تا اگر كسى را پدر معروف باشد گويند فلان بن فلان مر او را به پدر منسوب كنند تا معروف گردد . باز اگر كسى را پدر معروف نباشد گويند فلان مولاى فلان ، تا به مالك معروف گردد . و درست شد كه ملك را به مالك شناسند نه مالك را به مملوك .
و دليل ديگر آن است كه اگر ورا به غير وى بشناسند چون آن غير برخيزد به چه شناسند . باز چون اشيا را به وى شناسند ، اگر اشيا برخيزد وى ماند . معرفت بر جاى باشد . و مر اين را تفسيرى ديگر است و آن آنست كه وى صانع است و ديگر اشيا مصنوع . و لا محاله صانع سابق باشد بر مصنوع . شايد كه صانع باشد و مصنوع نه تا باز مصنوع به صنع وى موجود آمد . باز روا نباشد مصنوع موجود و صانع نه . پس صنع وى بود تا مصنوع مصنوع گشت ، تا اين مصنوع را به صنع وى شناختند .
درست گشت كه اشيا را به وى شناختند . پس هركه از صنع به صانع راه برد ، اگر لطف كنند ورا راه نمايندش راه يابد . و اگر به صانع راه ننمايندش هم با صنع بماند و زنار بندد . عين همان چيز [ 204 الف ] كه سبب توحيد وى بودى سبب كفر وى گردد . و باز چون از صانع به صنع راه برد هرچه بيند نه به نمودن صانع بيند نه به نگرستن خويش . نگرستن ورا خطا افتد [ و نمودن حق را عز و جلّ خطا نيوفتد . آنكه از صنع به صانع نگرد اگر راست اوفتد صانع بيند و اگر خطا اوفتد ، ] بىصانع بماند ؛ و آنكه از صانع به صنع نگرد ، اگر نظر وى راست افتد مصنوعات را بشناسد و صانع را خود شناخته