بشناختند . باز چون با بيگانگان تعرف نكرد ، عين آن چيز را كه راهنماى بود به جاى وى نهادند ؛
و دليل اين سخن قول خداى عز و جلّ :
أَ تَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ
، معبود خويش را همى رب دارند . خداوند صانع باشد و بنده مصنوع . باز شما مصنوع و منحوت خويش را همى رب داريد و خود را كه صانع و ناحتايد همى بنده داريد ؛ صانع بنده و مصنوع رب اينت محال .
باز گفت :
وَ اللَّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ
، شما را و آنچه همىتراشيد من آفريدم .
و معنى اين سخن آن است كه چون آلت و بت مخلوق من است مخلوق دليل خالق باشد نه خالق . و همچنين عزير و عيسى دليلاند بر رب . و همچنين آفتاب و ساير معبودات دليلاند بر رب ؛ از بهر آنكه همه مصنوعاند و مصنوع دليل صانع باشد . و لكن چون با مؤمنان تعرف كرد اين همه دلايل مر ايشان را راهنماى گشتند . باز چون با بيگانگان آشنايى نكرد ، هركسى با فعل بماندند و به فاعل راه نيافتند : تا مشركان با بت بماندند و ترسايان با عيسى بماندند ، و جهودان با عزيز بماندند و گبران با آفتاب بماندند و مغان با آتش .
اگر معرفت را تعريف بس بودى ، همه [ مؤمنان ] عارفان بايستندى از بهر عموم تعريف ؛ و اگر تعرف عام بودى همه معرفت يافتندى .
درست شد كه تعريف عام است و تعرف خاص ، و اندر اين اشارتى است كه كس ورا نيافت مگر به وى ؛ از بهر آنكه تعريف وى بايست تا آيات راهنماى گشت ؛ و با راه نمودن آيات تعرف وى بايست تا مر ورا بتوانستند شناختن . پس عام و خاص به وى راه نيافتند مگر هم به وى . از شيخ رحمه الله اندر كتاب مر اين دو معرفت را تفسير كرده است .
فقال : « معنى التعرف ان يعرفهم نفسه و يعرفهم الاشياء به » .
گفت : معنى تعرف آن است كه خود را به ايشان آشنا گرداند تا ورا هم به وى شناسند ؛ و ايشان را به خود آشنا كرد تا چيزها را به وى شناسند نه ورا به چيزها شناسند . معنى اين سخن عجب است و اين معرفت خاص است كه خاص اولياى وىاند . وى را به غير وى نشناسند