پس معرفت تعريف صفت باقيان است و معرفت تعرف صفت فانيان است . عارف باقى بايد تا وى به آيات و دلايل راه تواند بردن .
اين راه بردن صفت وى گردد . باز معرفت تعرف مستهلك گشتن است و فانى گشتن اندر غلبات ديدار دوست تا به حالى رسد كه از غير دوست خبر ندارد . باز چون معرفت نيز زيادت گردد مغلوبتر گردد از خويشتن خبر ندارد . باز چون معرفت زيادت گردد مغلوبتر گردد از دوست نيز خبر ندارد ؛ تا اگر پرسندش كجا بودى نداند و چه ديدى نداند چه كردى نداند . مخبر به صفت خويش قايم بايد تا خبر دهد ، از بهر آنكه خبر دادن صفت وى است ، چون از صفت خويش فانى گشت خبر چگونه دهد ؟ ! و جمله ببايد دانستن كه هركه خبر دهد كذاب است . آنكه خبر دهد نديده است و آنكه ديده است ورا ياراى سخن نيست . پس آنكه خبر داد خبر نداشت ؛ و آنكه خبر داشت خبر نداد . يك وجه مر فنا را اين است كه ياد كرديم .
و شايد كه معنى اين سخن كه گفت معرفت دو است آن باشد كه مر عارف را كه معرفت حاصل آيد [ دو معنى حاصل آيد يكى به تعريف و يكى به تعرف ، و تا هر دو جمع نگردند عارف را معرفت حاصل نيايد . ] تعريف نصب دلايل بود و اقامت حجج تا بندگان از وى راه برند . و نيز اندر ايشان آلت نهادن است مر راه بردن را ، و آن عقل است و تمييز و استدلال كردن است ، كه آيات بىاين راه ننمايد و اين بىآيات راه نبرد . و باز معرفت تعرف اندر خود راه نمودن است كه تا خود را به ايشان ننمايد ، هرچند آلت راه بردن دهد و دلايل پيش نهد ، نتوانند راه بردن ، و دليل بر اين آن است كه عقل عام است مر همه مخاطبان را ، و ديدار آيات عام است مر همه راييان را باز وجود معرفت خاص است بعضى را دون بعضى . و اندر زير اين سرى عجب است و آن آنست كه همه فعلها دليلاند بر فاعل و همه صنعها دليلاند بر صانع ؛ و اندر اين كس را خلاف نيست ؛ و موحد را و ملحد را بر اين [ 203 ب ] اتفاق است . پس عين آن سنگ و آن چوب و آن جواهر كه كافران از وى بت تراشند دليل است بر صانع خويش ، و لكن چون با مؤمنان تعرف كرد بدين آيات مر ايشان را تعريف افتاد ، مر او را
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 747
مساهمون: محمد روشن
ص٧٤٧