همچنين گفتند كه چون با يكى از فرزندان آرام گرفت ؛ بر همه عالم بلا گشت . يعقوب اندر بلاى ديگر بيت الاحزان ساخته و از خلق روى گردانيده . هرچند حزن بيش بعد بيش . ماورا بدان ستديم تا ما را باشى ، اندر غيبت نيز هم ورا باشى . و بر پسران آمد آنچه آمد .
قال الشيخ تا در بعضى از تفسيرها چنين خواندم كه چون يعقوب گفت : يا اسفى على يوسف ، امر آمد : يا يعقوب تتاسف على ما فاتك من لقاء يوسف و لا تتاسف على ما يفوتك منى عند ذكرك ليوسف . باز امر آمد اگر بيش يوسف را ياد كنى اين فراق مؤبد گردانم . تا با خداى عز و جلّ عهد كرد كه بيش نام يوسف بر زبان نبرم . چون دانست كه بر زبان نام بردن وى روى نيست ، بدانست كه سر به وى مشغول داشتن هم روى نيست . تا به يوسف همىنگرست . يوسف را از وى همىگريزانيدند . چون سر بگردانيد يوسف را به دو دوانيدند . تا شبى اندر خواب بود . چون حق تعالى خلوص سر وى بديد بفرمود تا خيال يوسف را اندر خواب به وى نمودند . اندر كنار گرفت و دهن همىداد و همىگفت : يا پسر ، پدر را به غم بسيار داشتى ، آرام خواب نيز هم نپسنديدند . يعقوب را از خواب بيدار كردند .
تا بزرگان چنين گفتند آن بلا كه بر يعقوب عليه السلام آمد اندر آن ساعت بيش از بلاى آن چهل سال بود ، از بهر آنكه اندر آن چهل سال اندر فراق با فراق خو كرده بود . چون اندر بلا با بلا خو كردى بلا غذا گردد . باز فراق بر اثر وصال صعب است . بنمودند تا پنداشت كه يافتم ، باز بر بودند . تا درد اين فراق ختم نامهء فراق اول گردد ، از درد اين حال چرا است كه بنالد . عهد ياد آمدش [ درد ] فروخورد و بناليد . به ساعت جبريل عليه السلام بيامد امر آورد كه يا يعقوب وفا به جاى آوردى ؛ به عزت من كه اگر يوسف مرده بودى زنده گردانيدميش .
حكم دوستى اين است . با هرچه بيارامى اگر زنده باشد حكم مردگان دهندش . از پيش برداشتن صفت مرگ است . چون سر بريدى اگر مرده است صفت زندگان دهندش . به تو باز نمودن زنده گردانيدن است . و جمله ببايد دانستن كه اندر حكم محبت هركه را چيزى ببايد به همان مقدار كه مر ورا بايست صحبت آن چيز باشد .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 743
مساهمون: محمد روشن
ص٧٤٣