اينجا كه مجانست بود گرد نيامدند . آنجا كه مجانست نيست كى گرد آيند ؟ !
تا چنين گفتهاند : ما ازداد احد بالخلق انسا الا ازداد من الحق وحشة و ما ازداد الى الحق انسا الا ازداد من الخلق وحشة و ما ازداد الى الخلق قربا الا ازداد من الحق بعدا و ما ازداد الى الحق قربا الا ازداد من الخلق بعدا .
اكنون كيفيت جذب بيان كنيم . حق عز و جلّ را با خواص معاملت آن است كه با هرچه آرام خواهند گرفتن با آن چيز آن چيز از پيش ايشان بربايد تا با وى آرام نگيرند ؛ و اين سليم است ؛ يا عين همان چيز را بر وى بلا گرداند تا نعمت محنت گردد و راحت بلا گردد ، تا اندر آن بلا چنان مهذب گردد كه پيش و پس خود از غير وى نيارد انديشيدن . چون نيارد انديشيدن صحبت كى يا رد كردن ؟ ! تا حال ايشان چنان باشد كه حق عز و جلّ داند كه با چيزى نيارامند چنين كند ، چون داند كه بيش با چيزى نيارامند همه اندر كنار نهد ؛ چون آرام گيرند بستاند ، و چون نيارامند بدهد .
و مثال اين آن است كه چون مصطفى را صلى الله عليه و سلم طمع افتاد به مكه و اهل مكه تا مگر ايشان با وى يار باشند ؛ هم ايشان را بر وى بيرون آورد . هرچند وى شفقت بيش كرد ايشان جفا بيش كردند . و اين همه بلاى مكيان به وى از آن آمد كه بر زبان وى برفت [ 202 الف ] كه : انت احب البقاع الى . بلا گشت كه جز ما را دوست دارى بر تو بلا گردانيم . و مر ورا عليه السلام پرسيدند : من احب الناس اليك قال عايشه . به بهتان و زور دل وى به جايى رسانيدند كه هم آن عايشه كه اندر دل دعوى محبت وى كرده بود بيش به زبان نام وى نبرد . گفتى : كيف منكم ، و مر اين را مثال بسيار است . چون سر ورا به سبب عايشه از زبان چنين بركندند تا دانست كه مرا با غير حق آرام همىنبايد گرفتن ، امر آمد : ترجى من تشاء منهن و تؤوى اليك من تشاء . مراد ترا است . هركه را خواهى بدار و هركه را خواهى بگذار . و تا سر با مكه داشت از مكه فراق آمد ، چون سر از مكه بركند مكه اندر كنار آمد . و اندر حديث يعقوب عليه السلام
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 742
مساهمون: محمد روشن
ص٧٤٢