باشد كه آن وقت از وى بستانند ، و اين ميان خلق متعارف است كه هركه با ملوك صحبت كند بايد كه زبان نگاه دارد ، هركه سر خلوت ملوك با نااهل بگويد بيش صحبت ملوك را و منادمت را نشايد .
شاعر گويد :
اذا دخلت الملوك فالبس * من التأنى اعز ملبس
و ادخل اذا ما دخلت اعمى * و اخرج اذا ما خرجت اخرس
ترجمته
چون كنى صحبت ملوك طلب * شو از آهستگى بپوش سلب
اندر آيى فراز كرده دو چشم * باز بيرون روى خموش دو لب
باز گفت : « و لا يخلص له الا من جذبه اليه » . گفت : خالص مر ورا نباشد مگر آن كسى كه وى مر ورا به خود كشد . و اندر اين فصل دو معنى دانستنى است : يكى خلوص و ديگر جذب . اما معنى خلوص يكتا بودن است كه چيزى ديگر نياميزد با وى ، چنان كه گويند ذهب خالص . چون اندر وى هيچ غش نماند . و خداى عز و جلّ گفت :
مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِينَ .
چون اندر آن شير از فرث و دم هيچ اثر نماند مر او را خالص خواند . ميان هر دو بگذشت و از هر دو بر وى هيچ اثر نه .
تا بزرگان چنين گفتند شيرى كه غذاى نفس تو كردم خالص كردم ؛ توحيدى كه آن از سر تو آيد كه مرا است جز خالص كى پسندم ؟ ! و اين را بر فرث و دم براندم و از هر دو نگاه داشتم تا بر وى اثر نبود . و اگر از اين دو يكى بر وى ظاهر گشتى پليد گشتى و غذاى نفس ترا نشايستى . [ 201 ب ] توحيد تو نيز بايد كه بر دنيا و عقبى بگذرد و از هر دو اثر نگيرد ، و اگر اثرى از دنيا يا عقبى بر توحيد بياميزد مرا نشايد . و نيز گفتند مثال اين فرث و دم با لبن چون نفس است و خلق با توحيد همچنانكه بر لبن نشان فرث و دم نشايد ، بر توحيد نيز نشان نفس و خلق نبايد كه نظارهء نفس عجب است و نظارهء خلق ريا ، و هر دو شرك است ؛ و توحيد بىشرك بايد . باز خداى عز و جلّ از خلق عبادت با اخلاص خواست ، چنان كه گفت :
وَ ما أُمِرُوا إِلَّا لِيَعْبُدُوا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ .