تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 733

مساهمون:

ص٧٣٣
هست يا نه . يعنى چون به هستى مقر آمده باشد خواهد تا عقل را اندر هستى افگند تا معنى هست بداند ؛ اندر جستن موجود چنان متحير گردد كه يافته گم كند و به شك بشود كه هست خود يا نه ! از بهر آنكه چون به هستى نگاه كند بر هيچ هست ، نشانى نيابد كه به هستى وى ماند . چون هستى هستيها را با هستى وى قياس كند راه نيابد ؛ مخاطره باشد كه آن اقرار وى انكار شود و آن يقين وى شك شود و آن علم وى جهل شود . و جملهء اين سخن آن است كه وجود حق عز و جلّ اندر طلب نيست چه اندر دادن است . نه آن يابد حق تعالى را كه بجويد ، و لكن آن يابد كه بدهندش ؛ و نه آن بيند كه بنگرد ، چه آن بيند [ 199 ب ] كه بنمايندش . علت ديدن نمودن است نه نگرستن ، و علت يافتن دادن است نه جستن . و تنها خود اين به حق نيست به غير حق هم اين است . بسيار طالب نايابنده است و ناجوينده يابنده است ؛ و چون به غير حق جستن باشد به حق عز و جلّ اولاتر . چون چنين باشد كه ياد كرديم ببايد دانستن كه بىعقل به معرفت راه نيست و لكن عقل علت وجود نيست . هركه اندر وقت جستن پندارد كه به عقل يابم ، هم آنجا كه طمع يافتن كند گم كند ؛ و هركه حق را عز و جلّ از حق جويد هم آنجا كه بترسد كه نيابد بيابد ؛ تا وجود عدم شود و عدم وجود . و اگر عقل علت گشتى ، وجود حق را با وجود عقل اندر عاقلان پيغامبر فرستادن به كار نيامدى ، و به بيان كردن حق از پس وجود عقل حاجت نيامدى . عاقل را با عقل به جاى ماندندى تا خود حق را از باطل جدا كردى . چون پيغامبران بايستند تا دعوت كنند و كتاب و وحى بايست تا بيان كنند ، درست شد كه از عقل عاقل عاجزتر است ، و بىنمودن هيچ نبيند و بىخواندن همىبازنيابد . و اگر چنان بودى كه بنده به عقل يافتى امر خداى را عز و جلّ مر ما را كه بفرمود تا بگوييم :
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ
فايده‌اى نبودى گفتن كه بنماى ما را راه راست ، و مر ما را عقل داده و عقل علت وجود محال بودى . چون گفتمانى كه بنماى ، گفتى علت دادم بنگر و بجوى . پس چون سؤال
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 733 | محمد روشن / اسماعيل بن محمد مستملى بخارى