سخن دشخوار است و باريك ؛ و لكن چندانى كه فهمها اندر يابد بگوييم ؛ و آن آنست كه به هرچه قياس كردند راست نيامد ، و عقل آلت قياس بود چون بر راه خويش راست رفت راه نيافت . بازگشت راه قياس به يكسو نهاد . چون قياس را راه نماند عقل را كار نماند . عجز نايافتن خويش وجود صانع نديدند و ندانستند كه آنچه بعد الوجود چنين عاجز است قبل الوجود عاجزتر ؛ از بهر آنكه موجود را صفت قدرت روا بود و معدوم را خود صفت نباشد . اندر آن حال كه صفت قدرت روا باشد ، همه عجز ديدند دانستند كه اكنون كه ما موجودايم چنين عاجزايم و مر ما را به اختيار نگذاشتند ، نه چنان همىباشيم كه اختيار ما است . لا محاله مدبرى است كه ما به تدبير وى قايم آييم و چون بعد الوجود بقاى ما به دست ما نيست كه وجود ما از عدم كار ما نيست ، لا محاله ما را موجدى است كه ما موجود آمديم بدين لطف . از مقهورى خويش به قاهر نظر كردند و از عجز خويش به قادر نظر كردند ، و از بىمرادى خويش به مريد راه بردند و از فناى خويش بقاى عز و جلّ بديدند ، و اندر عدم خويش وجود حق تعالى بيافتند الطاف خويش چنين نمود تا بتوانستند گفتن كه هست ؛ و اگر نمودن وى نبودى هم نيافتندى .
قال « و انشدوا لبعض الكبراء
من رامه بالعقل مسترشدا * اسرحه فى حيرة يلهو
و شاب بالتلبيس أسراره * يقول من حيرته هل هو
» هركه مر ورا بجويد به عقل تا راه برد مر او را دست بازدارد اندر سرگردانى تا عاقل همىباشد و راه نيابد . پارسى بيت اول اين است يعنى هركسى كه ورانه از وى جويد و لكن خواهد تا به عقل خويش بيابد و به عقل به وى راه برد مر ورا سرگردان گرداند ؛ و اين از بهر آن است كه خداى عز و جلّ خلق را امر كرده است تا به هر چيزى دون كه خواهند كردن اعتماد بر وى كنند تا به مراد رسند ، چنان كه گفت جل جلاله :
وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ .
و نيز گفت :
وَ تَوَكَّلْ عَلَى الْحَيِّ الَّذِي لا يَمُوتُ
، و خبر داد از پيغامبران صلوات الله عليهم كه گفتند :
وَ عَلَى اللَّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ .
و چون مصطفى صلى