تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 727

مساهمون:

ص٧٢٧
تا مثبت به اثبات اندر وى تصرف كند . و چون بر حق عز و جلّ از اين صفات هيچ چيز روا نيست ، محال باشد كه عقل مر او را به حقيقت اثبات كند ؛ و لكن اثبات عقل مر او را از آن معنى است كه چون عجز خويش بيند قدرت صانع خويش را بداند . اين اثبات معرفت ثابت است كه اين ثابت بود پيش از معرفت وى نه به معرفت وى مثبت گشت . پس عقل را نماند مگر دو چيز : يا هر صفتى كه حق را هست گويد هست ؛ يا هر صفتى كه حق را نيست گويد نيست . هرچه گفت نيست با گفت وى خود نبود ، و هرچه گفت هست ناگفتهء وى خود بود . هست را هست گفت و نيست را نيست گفت وى چه كرد اگر هست را نيست گويد يا نيست را هست گويد كافر شود . و شايد كه از اين اثبات معنى آن باشد كه پيش از آن به هستى مقراند ، ذات و صفات حق را ذره‌اى قدم پيش و پس‌تر ننهد . و معنى اين آن است كه چون گفت هست بيش از اين نگويد ؛ از بهر آنكه اگر درجهء هستى درگذرد كافر شود ؛ از بهر آنكه همه هستيها را يا جسم بيند يا عرض يا جوهر بيند ، و در مكان بيند يا در زمان بيند . متحرك بيند يا ساكن و مجتمع بيند يا مفترق ؛ و ديگر صفات مخلوقات همچنين . پس اگر از درجهء هستى قدم پيشتر نهد از دو بيرون نباشد : يا از اين صفات يكى بر وى جائز دارد كافر شود ، يا چون ورا به هيچ از اين معانى مثل و شبه نيابد سرگردان گردد ؛ گويد من موجود همىنيايم مگر بدين وصف . چون بر وى از اين صفات هيچ چيز روا نيست مگر نيست كافر شود . از آن‌سو به تشبيه افتد و از اين سو به تعطيل افتد . جز آن يك نفس كه گويد هست بيش روى نه . نفسى پيش رفتن تشبيه و ذره‌اى باز پس رفتن تعطيل ، و معرفت اندر ميان تعطيل . اندر ميانه نگه‌داشتن خطر . معنى « من جهة الاثبات » اين باشد . و اين معنى كه ياد كرديم اندر ذات حق عز و جلّ و اندر صفات وى همچنين . ببايد علم را بگوييم تنها تا ديگر صفات بر وى قياس كنيم ؛ و آن آنست كه مقراند كه عالم است به علم خود ، پيشتر رفتن روى نه و پس باز آمدن روى نه ؛ از بهر آنكه همه عالمان معتقد