بهر آن تا هستى ورا بجويد ، و لكن تا حق تعالى چون از هستى خود خبر دهد ، بداند عقل اندر يافتن مخير است ، نه طلب كردن ناموجود و واقف گشتن است بر معرفت نه حاصل كردن معرفت يا معروف ؛ از بهر آنكه عقل هر چيزى را كه اثبات كند از زمانى به زمانى اثبات كند يا از مكانى به مكانى اثبات كند . از زمان به كسى كه نه اندر زمان است راه چگونه برد ؟ ! و از مكان به كسى كه نه اندر مكان است راه چگونه برد ؟ ! و همه شاهدان كه از ايشان بهغايت دليل توان كردن از چهار روى بيرون نيايند : يا مكاناند ، يا ثابت اندر مكان يا زماناند ، يا باشندهاند اندر زمان ، و از اين همه به حق تعالى راه بردن روى نيست و مر عقل را جز اين راه نه ؛ از بهر آنكه جز اين هيچ چيز نيست به شاهد و مر عقل را جز از شاهد بر غايب قياس كردن كار نه .
باز گرديم به سخن عقل . چون مكان بيند همه مكانها شايد كه محل گردد مر متمكن را و هرچه را متمكن بيند ورا مكانى محل بيند .
و از اين هر دو هرچه بر خداى تعالى قياس كند كافر گردد . و اما زمان و باشنده اندر زمان صفت زمان است كه به ذات خويش منقضى است ورا ثبات نيست . ماضى وى معدوم است كان ثم لم يكن ؛ و مستقبل وى هم معدوم است لم يكن بعد عسى يكون . و چيزى كه مر ورا ثبوت حقيقت نيست همه بقاش فنا است و همه وجودش عدم است .
از وى راه بردن به كسى كه ورا صفت بقا است بلا فنا بر صفت وجود بلا عدم خطا است . و اما باشنده اندر زمان مر ورا اولى است كه زمان بود پيش از اوليت وى تا وى باشندهء زمان گشت ؛ و مر ورا آخر است كه وى به نهايت آيد و زمان نماند . حقيقت بودن اندر زمان جز اين نيست كه زمان بود و باشندهء زمان نه ، و زمان نماند و باشندهء زمان نماند . باز صفت حق تعالى خلاف اين است حق بود و زمان نبود ، و حق ماند و زمان نماند . [ 198 ب ] پس مكان و متمكن و زمان و متزمن همه مقهور صانع خويشاند و از مقهور بر قاهر راه بردن محال است و مر عقل را راه غير اين نيست .
آمديم بدان سخن كه گفت ورا هم به الطاف وى دريافتند . اين
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 729
مساهمون: محمد روشن
ص٧٢٩