باشند و حق تعالى معتقد نه . و همه علمها اعتقاد الشىء على ما هو به باشد ، و علم حق عز و جلّ اعتقاد نه . و علم همه عالمان عرض باشد و علم حق عرض نه ؛ و هر عالمى را به هر معلومى علمى نو بايد ، و حق تعالى همه معلومات به يك علم داند ؛ و همه عالمان به تعلم عالم آيند ، و حق عز و جلّ عالم به غير تعلم ؛ و همه عالمان بعضى دانند و بعضى ندانند ؛ و حق تعالى همه داند . يعلم ما كان و ما هو كائن و ما يكون و يعلم ما لم يكن و لا يكون [ 198 الف ] ان لو كان كيف كان و يكون . و بر همه عالمان خطا و جهل روا باشد و بر حق عز و جلّ خطا و جهل روا نباشد ؛ و همه عالمان وقتى شايد كه عالم باشند و وقتى عالم نباشند . و الحق عالم لم يزل و لا يزال .
پس اگر اين بنده از اثبات علم ذرهاى پيشتر رود يا اندر علم حق صفت علم مخلوقان اعتقاد گيرد كافر شود . و چون بجويد بيشتر راه نيابد سرگردان گردد . گويد چون علم همىنيابم مگر بدين صفت ، و اين صفت بر وى روا نيست مگر ورا صفت علم نيست كافر شود .
چون پيشتر شود مشبه گردد ، و اگر از پس بازآيد معطل گردد و بر حد اثبات بايستد و نجنبد . تا بعضى از بزرگان گفتهاند اندر اين كه خداى تعالى معرفت عارفان را مثلى نهاد اندر قرآن گفت :
اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكاةٍ فِيها مِصْباحٌ .
تا آنجا كه گفت :
لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ
، گفت : لا مشبهة و لا معطلة و لا جبرية و لا قدرية لا رافضية و لا ناصبية لا جهمية و لا معتزلة لا يهودية و لا نصرانية بل حنفية مسلمة .
باز اهل معرفت جز اين گفتند . چنين گفتند لا دنيائيه و لا عقبائية بل حقية هوية لا نفسيه و لا خلقية بل ربانية وقتية لا ازلية و لا ابدية و لا اوليه و لا آخرية بل متلاشية فانية فى صفات الربوبية .
باز گفت : « و لو لا انه تعرف اليها بالالطاف لما ادركته من جهة الاثبات » . و اگر نه آن بودى كه به لطفهاى خويش خود را به ايشان يعنى به عقول ايشان آشنا گردانيد تا هستى ورا هم به لطفهاى وى بشناختند ؛ و اگر نه مر هستى ورا اندر نيافتندى مر هستى ورا اگر خود بايستى جستن عقل عاجز نبودى ، و لكن عقل را بيافريد نه از