است . پس وى هم از جنس اكوان است گرد اجناس خويش تواند گشتن باز نه مر عقل را و نه مر غير عقل را با خداى عز و جلّ مجانست و مشاكلت و مماثلت و مشابهت نيست به وى چگونه راه يابد ؟ ! و به هرچه نگرد ، و از اين نگرستن عقل مراد جستن است و استدلال كردن نه نظر معاينه را است كه نظر معاينه مر بصر را است و عقل را نظر استدلال است . پس چون نظر عقل استدلال آمد ، استدلال را حكم آن است كه نهايت چيز طلب كند تا بدايت وى . و حق عز و جلّ را بدايت و نهايت نيست . هر كجا نهايت داند بدايت است ، و هر كجا بدايت داند نهايت است .
و معنى اين سخن آن است كه حق عز و جلّ را خود بدايت و نهايت نيست . آنجا كه همى بدايت داند بدايت فهم عقل است نه بدايت حق تعالى ، و آنجا كه همى نهايت داند نهايت فهم عقل است نه نهايت حق تعالى ، تا آنجا كه عقل راه تواند يافتن اندر تفكر ابتدا راه جويد فهم وى قاصر گردد . از جستن فروماند پندارد كه ابتدا آمد عقل ورا قصور آمد اندر تفكر و استدلال نه ابتدا حق آمد و انتها بر همين قياس . يا به عقل اول و آخر چيز جويد ، و حق عز و جلّ را اول و آخر نيست . يا به عقل مائيت جويد و مائيت اصل و جوهر است و حق تعالى را مائيت نيست . يا كميت جويد و كميت عدد است و حق تعالى ذو عدد نيست . يا كيفيت جويد و كيفيت مثل جستن است و حق را مثل نيست . يا كميت جويد و كميت علت طلب كردن است و حق تعالى معلول نيست . يا زمان جويد و حق عز و جلّ اندر زمان نيست . يا مكان جويد و مكون مكان اندر مكان نيست . كون اين چيزها است كه ياد كرديم . عقل گرد ايشان همىگردد ، اين صفات از ايشان بيابد . چون نظر به مكون اوگند بگدازد . گداختن را معنى عجز است . يعنى عاجز فروماند [ 197 الف ] و راه نيابد ؛ از بهر آنكه هر صفتى كه مر مكونات را به آن صفت كند و بران صفت اثبات كند اگر اندر حق تعالى يكى از آن صفت اعتقاد كند كافر شود . هر چيزى كه اندر مكونات اثبات است ، اندر حق تعالى نفى است .
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى ) — صفحة 724
مساهمون: محمد روشن
ص٧٢٤